تبليغاتX
کرد وکردستان


***   کرانشینی   ***


" اجاره نشینی "

مرحوم شامی کرماشانی

مه‌ردم باینه دیار ئی به‌دبه‌ختیه
مردم بیایید و نظاره گراین مصیبت باشید
له من به‌دبه‌خت تر و‌ه‌ی شاره نیه
از من بدبخت تر در این شهر وجود ندارد
به‌نده یه‌ی نه‌فه‌ر کرانشینم
بنده یک اجاره نشین هستم
چـــۊ ئه‌زیز مردی دایم غه‌مینم
مانند کسی که عزیزی را از دست داده همیشه غمگین هستم
نه خارج مه‌زهه‌ب نه جوداس دینم
نه مذهب دیگری دارم و نه دینم از دین دیگران جداست
ئه‌ر دوعاد گیراس بکه نفرینم
اگر دعایت گیراست مرا نفرین کن
به‌شکه‌م له‌ی دونیا دیتر نه‌مینم
شاید دیگر در این دنیا نمانم
راحه‌ت بووم وه ده‌س کرانشینی
شاید از دست اجاره نشینی راحت شوم
توای بزانی، سه‌گ و حاڵم نه‌و
میخواهی بدانی، سگ هم حال و روز مرا نداشته باشد
ئاسایش نه‌یرم نه رووژ و نه شه‌و
نه روز و نه شب آسایش ندارم
سوب تا ئیواره هامه ته‌ق و ده‌و
ازصبح تا شب در حال سگ دو زدن هستم
تا سه‌رمانگ بای، دو تیکه ئه‌سپه‌و...
تا سر ماه بیاید و دو تیکه اسباب منزل را...
یا به‌م بفروشم با بنمه گره‌و
یا ببرم بفروشم یا گرو بگذارم
ئـــۊشم کراگه‌م به‌ڵکه‌م نه‌مینی
میگم حداقل اجاره خانه ام عقب نماند
چه بکه‌م وه ده‌س کرانشینی؟
داد وه هه‌ر که‌س به‌م حه‌قم نیه‌سینی
چه کار کنم از دست اجاره نشینی؟
به هر کس داد میبرم حقم را نمی‌گیرد

ژنم جارو کیش خوه‌م قاپچی ده‌رم
خانمم جاروکش خانه ی صاحب خانه و خودم دربان منزلموه فه‌سل(فصل) زمسان وه‌فر پاکه‌و که‌رم
در فصل زمستان هم که برفروب خانه ی صاحبخانه هستم
له عه‌یش و عه‌زا چــۊی سه‌ماوه‌رم
مانند سماوری که همیشه در عیش و عزا قل میزند هستم(یعنی همیشه در حال کار کردنم)
ده‌نگ که‌م نانه‌جیب، ده‌نگ نیه‌که‌م خه‌رم
اگر صدام در بیاد میگویند نانجیبم و اگر هم نه میگویند خرم
خوه‌یان چــۊی ئاقا به‌نده نه‌وکه‌رم
خودشان را مانند ارباب و بنده را نوکرخود میدانند
مه‌نعیان نه‌که‌ی ده‌نه بان سه‌رم
منعشان نکنی تو سری هم میخورم
ئــۊشن گووشت گه‌ن ئه‌ڕامان سینی
میگویند گوشت نامرغوب برایمان میخری
چه بکه‌م وه‌ده‌س کرانشینی؟
داد وه هه‌ر که‌س به‌م حه‌قم نیه‌سینی
چه کار کنم از دست اجاره نشینی؟
به هر کس داد میبرم حقم را نمی‌گیرد

یه‌ی هه‌فته مینی مانگ بچوو وه‌سه‌ر
یک هفته مانده که ماه تمام شود
ژن ساحوماڵ(ساوماڵ) ده‌س نه‌یده که‌مه‌ر
زن صاحب خانه دستش را به کمر میگذارد و
وه ‌ژست ته‌مام تێده پشت ده‌ر
با ژست تمام می‌آید پشت در
له وه‌ر پای هه‌ڵسم چــۊی ئاقا و نه‌وکه‌ر
جلوی پایش مثل آقا و نوکر بلند میشوم
وه ژنم ئــۊشم ده‌مکه سه‌ماوه‌ر
به زنم می‌گویم سماور را روشن کند
خوه‌م ده‌وم ئه‌ڕای میوه و شیرینی
خودم هم به دنبال میوه و شیرینی می‌دوم
چه‌بکه م وه‌ده‌س کرانشینی؟
داد وه هه‌ر که‌س به‌م حه‌قم نیه‌سینی
چه کار کنم از دست اجاره نشینی؟
به هر کس داد میبرم حقم را نمی‌گیرد

یه‌ی کوری دیرن چــۊی وه‌چکه شه‌یتان(شیطان)
یه پسری دارند مانند بچه‌ی شیطانه
سۆب(صبح) له ‌خه‌و هه‌ڵسی تێده ناو ئه‌یوان
صبحها که از خواب پا میشه میاد توی ایوان خانه
جیبی پڕ له ریخ ، ده‌س وه تیرکه‌مان (تیرکه‌وان)
جیبش پر از سنگ ریزه و دست به تیرکمان
خه‌ید ئه‌ڕای قوریو جام و ئستکان
برای قوری و جام و استکانها پرتاب میکنه
سیوڵ جافرخان گریده نشان
سیبیل جعفرخان را نشانه گیری میکند
که‌س جورئه‌ت نه‌یری سدای(صدای) بایده‌بان
کسی جرات نمیکند صدایش را بالا ببرد
بویشی جوانه‌مه‌رگ سه‌رم شکنی
بگوید جوانمرگ، سرم را میشکنی
چه بکه‌م وه‌ده‌س کرانشینی؟
داد وه هه‌ر که‌س به‌م حه‌قم نیه‌سینی
چه کار کنم از دست اجاره نشینی؟
به هر کس داد میبرم حقم را نمی‌گیرد

دارائیم بیه‌سه، چوار دوێت و یه‌ی کور
داریی من از دار دنیا، چهار دختر و یک پسر است
دو په‌تووی نیم دڕ، یه‌ی جوفت لافه شڕ
دو پتوی نیمه پاره و یک جفت لاف کهنه
یه‌ی جوفت موته‌کای وه ده‌م قه‌یچی پڕ
و یک جفت متکا که پر از جای بریدگی با قیچی است
سه‌ر نه‌یده‌بانی چــۊی پاره ئاجور
وقتی سرت را رویش میگذاری مانند پاره آجر سفت است
سه‌رد گه‌ن که‌فی، تێیده خۆره‌خۆر
و اگر هم سرت را بد بزاری به خورو پوف می‌افتی
چوار جام رووحی یه‌ی دانه سینی
چهار جام رویی(جام از جنس فلز روی) و یک دانه سینی
چه بکه‌م وه‌ده‌س کرانشینی؟
داد وه هه‌ر که‌س به‌م حه‌قم نیه‌سینی
چه کار کنم از دست اجاره نشینی؟
به هر کس داد میبرم حقم را نمیگیرد

زانی چه‌ن نه‌فه‌ر هایمه یه‌ی حه‌سار؟
آیا میدانی چند نفر در یک حیاط زندگی می‌کنیم ؟(خانه‌های قدیمی یک حیاط بزرگ داشت که چهاردورش خانه‌های کوچک بود)
من ئــۊشم په‌نجا تو بــۊش په‌نجاو چوار!
من میگم پنجاه نفر اما تو بگو پنجاه و چهار!
دریژ و کووتاه کاردار و بیکار
آدمهای دراز و کوتاه وشاغل و بیکار
سوب هه‌ڵسی دۊنی له گووشه‌ی حه‌سار...
صبحها که از خواب پا میشی میبینی گوشه حیاط...
هڤده ئه‌فتاوه نریاسه قه‌تار
هفده آفتابه مانند قطار صف کشیده
بایه‌د په‌ی نه‌وبه‌ت بلیت بسینی!
باید برای دستشویی نوبت بگیری و بلیط بخری !
چه بکه‌م وه‌ده‌س کرانشینی؟
داد وه هه‌ر که‌س به‌م حه‌قم نیه‌سینی
چه کار کنم از دست اجاره نشینی؟
به هر کس داد میبرم حقم را نمی‌گیرد

*******************************************************
منبع:

www.facebook.com/kermashan1
*******************************************************
فرنگیس کاویان 1390 اسلام اباد غرب
برداشت باذکرمنبع بلامانع است.
+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت |

  ***   ایل جاف   ***

« جاف »، نام اتحادیۀ ایلی متشکل از گروهی از ایلات و طایفه‌های بزرگ و کوچک کُرد شافعی مذهبِ ساکن در مناطقی از سرزمین غرب ایران و کشور عراق. جافها بی‌گمان از مهم‌ترین و نیرومندترین ایلات کرد و از اقوام ایرانی ساکن در جنوب کردستان بودند و برای متمایز کردن آنها از عشایر دیگر و روستاییان غیر عشایری، آنان را اختصاصاً «کُرد» می‌نامیدند (ادمندز، ١٤١). بنابر نوشتۀ مردوخ، در کردستان اردلان لفظ «کُرد» را اصطلاحاً برای تمام عشایر و ایلات، و لفظ «گوران» را برای «رعایا» (روستاییان) به کار می‌بردند (٢/٥٢). نظر به اینکه در گذشته این گروه بزرگ ایلی فقط از راه کوچگردی فصلی و دامداری در ناحیۀ پهناوری میان سرزمین ایران و ترکیۀ عثمانی زندگی می‌گذراندند (EI2, S, .٣٧)، و با توجه به معنای واژۀ کُرد: چوپان و شبان، شاید اطلاق انحصاری اصطلاح کُرد به عشایر جاف، به سبب زندگی کاملاً شبانی و دام چرانی این مردم ایلیاتی بوده باشد.(البته واژه‌ی کُرد به معنای شجاع و دلیر است.

نام و خاستگاه:

دربارۀ وجه تسمیۀ ایل جاف اختلاف نظر وجود دارد. برخی نام ایل را برگرفته از «جاوان یا جاوانیه»، نام یکی از ایلهای کرد معروف در زمانهای قـدیم نوشته‌اند که مسعودی در میانۀ سدۀ 4ق به نَسَب آنها، از جمله جاوانیه و جلالیه(احتمالاً جلالیه همان طایفۀ کلالیۀ مسکون در نزدیکی شهر زور است که در صبح الاعشى به آن اشاره شده است، نک‍: قلقشندی، ٤/٣٧٣؛ و صورت دیگر آن گلالی یا جلالی، نام یکی از گروههای جاف امروزی است) اشاره کرده‌است(مروج...، ٢/١٠١، التنبیه...، ٧٨)، و جافهای امروزی را منتسب به کردهای جاوان (مینورسکی، ٨١). و ایل جاف را بازماندۀ همان ایل قدیم جاوان دانسته‌اند(روژبیانی، ٤/٣٥٨).

دربارۀ اشتقاق واژۀ جاف از جاوان و یکی بودن این دو ایل استدلالهای گوناگونی کرده‌اند. برخی استدلال کرده‌اند که جاوانیها در اثر هم‌جواری و همزیستی با عربها نام خود را به عادت و زبان عربی جافان تلفظ می‌کردند و واژۀ جافان را تثنیۀ واژۀ جاف می‌پنداشتند و برای تسمیۀ دو ایل به کار می‌بردند. بعدها صورت مفرد واژۀ جاف را به ایل خود اطلاق کردند(همو، ٤/٣٥٨-٣٥٩).

برخی دیگر بر اساس روایتهای افسانه‌ای گفته‌اند که نیاکان مردم این ایل از وابستگان جابان، سردار بزرگ ایرانی و یار و همراه رستم فرخزاد بوده‌اند که ابن اثیر در الکامل از او نام برده است. بعدها احتمالاً نام جابان در سیر تطور لغوی خود به جاو و جاوی (جاوان و جاوانیه در متون) بدل شده است. کارگزاران عرب نیز جاویها را به سبب سرسختی و جسارتها و مقاومتهایشان جافی (به معنای جفاکننده و خشن و تندخو) می‌نامیدند و به مرور نزد عامۀ ایلیاتیها به جاف و جافی شهرت یافتند (سلطانی،٢/١٢٧ ). عزاوی احتمال داده که جاف در زبان عربی از جوانرود (یا جوانرو، در تداول کُرد زبانان)، نام محل سکنای سنتی و اولیۀ این گروه ایلی گرفته شده است (٢/٢٩). صفی‌زاده جافها را بنا به اقوال خود آنها، از اولاد خسروپرویز (٥٩٠-٦٢٨م) ــ خسرو دوم و پسر هرمز چهارم ساسانی ــ و واژۀ جاف را در زبان کردی به معنای شجاع و دلیر نوشته است ( نوشته‌ها...، ٥٩، تاریخ...، ٣٧١).

این گونه توجیهات دربارۀ کلمۀ جاف و اشتقاق آن را از واژۀ جاوان و یکی بودن دو ایل جاوان و جاف را بنا بر استدلال روژبیانی و مینورسکی و دیگران، نمی‌توان بدون تحلیل زبان‌شناختی و تحقیق تاریخی بیشتر پذیرفت. مضافاً اینکه واژۀ جاف و ایلی به همین نام از گروه قوم کُرد از سدۀ 5 ق به بعد، جداگانه و مستقل از جاوان شناخته شده بوده، و در برخی از منابع معتبر تاریخی از آن یاد شده است. مثلاً در برهان الحق، یکی از متون کهن اهل حق، بابانااوس، از مشاهیر اولیای اهل حق را که در سدۀ ٥ و ٦ ق می‌زیسته (الٰهی، ٤٠)، و احتمالاً بنا بر نوشتۀ صفی‌زاده ( نوشته‌ها، ٥٨) در ٤٧٧ق در روستای سَرگَت، از توابع اورامان لهون کردستان، به دنیا آمده بوده است، از کردهای ایل جاف معرفی کرده‌اند (نیز نک‍ : ویتمن، ٨٨؛ جاف، «تحقیقی...»، ٢٩٩).

تاریخچه:

تا آغاز سدۀ ١١ق/ ١٧م، جافها یکی از عشایر کرد ایرانی با پیشینۀ چشمگیر و موضوع منازعه میان دولت عثمانی و ایران بودند. در آن زمان، اکثریت جافها در ایران و در ناحیۀ جوانرود از ولایات کردستان اردلان، بین راه کرمانشاه و حلبچه و جنوب‌غربی سِنّه (سنندج) می‌زیستند و والیان اردلان بر آنها فرمان می‌راندند (ادمندز، همانجا؛ نیکیتین، ١٧١).

والیان کردستان از دودمان اردلان یا از گروهی به نام بنی اردلان بودند که قشر قدرتمند و با نفوذی را در سراسر منطقۀ کردستان ایران و عراق شکل داده بودند و چند سده در کردستان ــ که به کردستان اردلان شهرت یافته بود ــ به استقلال یا به تابعیت دولتهای ایران و عثمانی فرمان می‌راندند (برای آگاهی از نسب و تبار اردلانها، نک‍ : سنندجی، ٧٦-٨٣، برای دوران حکمرانی آنها، نک‍ : سراسر کتاب؛ نیز نک‍ : ه‍ د، اردلان، طایفه). برخی از اعضای این خاندان با دربار قاجار نیز رابطۀ نزدیک داشتند و با زنان درباری وصلت کرده بودند (سلطانی، ٢/٣٠٦).

حکمرانان اردلان همۀ ولایات و قلمرو ایلات منطقه مانند ایلات جاف، مکری، رواندوز، جوانرود، اورامان، مریوان، بانه و سقز را به جولانگاه اعمال اقتدار خود درآورده بودند (حیرت سجادی، ٩٨-٩٩) و در دورۀ قاجار در تشکیلات اتحادیۀ جاف به لحاظ سیاسی و اقتصادی موقعیت ویژه‌ای برای خود فراهم کرده بودند و بر امیران و رؤسای جاف فرمان می‌راندند و زارعان و عشایر کرد را رعیت خود می‌پنداشتند و از آنان بهره‌کشی، و برای کار روی زمینهایشان و نگهداری و چراندن گله‌هایشان استفاده می‌کردند. هرگاه رؤسای جاف از فرمان آنان سرپیچی می‌کردند، آنها را با حیله و تدبیر از میان می‌بردند (برای نمونه، نک‍ : سنندجی، ١٤٨-١٥١؛ نیز سلطانی، ٢/٣٠٦-٣٠٧). مثلاً تا زمانی که بهرام بیگ، ایل بیگی جوانرود، طرف‌دار والیان اردلان و حامی حکومت بود، او آزاد بود هر کاری که بخواهد بکند، لیکن پس از اینکه بر ضد حکومت خسروخان، مشهور به ناکام (١٢٤٠-١٢٥٠ق) طغیان کرد، خسروخان دستور داد او و چند تن از معتبرین جاف را دستگیر کردند و چوب زدند. چون بهرام بیگ خود را شیرژیان می‌نامید، سگ سیاهی را به گردنش آویختند و گرداندند. سرانجام، به شفاعت بیگزادگان و دادن پیشکش به حکومت، والی او را بخشید و فرمان ریاست ایل و احشام در میان جاف را به او اعطاء کرد (سنندجی، ٢٠٦-٢٠٧).

در ١٤٠٨ق/ ١٦٣٨م، و در زمان سلطنت شاه صفی صفوی (١٠٣٨-١٠٥٢ق)، گروهی از مردم ایل جاف، سلطان مراد چهارم، شاه عثمانی (سل‍ ١٦٢٣-١٦٤٠م) را در حمله به بغداد و تصرف و فتح این شهر کمک کردند. به پاداش این همکاری نیز سلطان مراد آنها را به لقب «مُرادی» مفتخر کرد و از آن پس این گروه در میان ایل جاف به «جاف مرادی» معروف شدند (سلطانی، ٢/١٢٦)

 

در رسالۀ تحقیقات سرحدیه، متن نامه‌ای از سلطان مراد به شاه صفی در اوایل ماه شوال ١٠٤٩ درج شده که در آن حدود مرزی میان دو دولت ایران و عثمانی و عشایر جاف مسکون در آن نواحی تعیین شده است. بنابر آن محالی از بلوک مندلیج تا در‌تنگ با صحاری واقع در میان آنها و کوه نزدیک به آن همراه با طایفه‌های ضیاء‌الدین و هارونی به دولت عثمانی واگذار شده، و طایفه‌های بیره و زردونی همچنان در خاک ایران و به تابعیت دولت ایران در ناحیه‌های مسکونی خود باقی مانده است (مشیرالدوله، ٧٦، ٧٩). عزاوی در عشائر العراق به معاهده‌ای که بعدها بر اساس این نامه میان سلطان مراد چهارم و شاه صفی در ١١ محرم ١٠٤٩ بسته شد، اشاره می‌کند و آن را سندی برای شناخته شدن عشایر جاف و قلمرو تاریخی و رسمی آنها می‌داند (٢/٢٨)؛ سپس از٤ قبیله از جافها که در معاهده به تابعیت دو دولت عثمانی و ایران درآمده بودند، نام می‌برد (٢/٤٣).پس از توافق دو دولت ایران و عثمانی در تعیین سرحدات، بلوکات جوانرود، اورامان، مریوان، خورخوره، سقز و بانه، سرحد ایران از سوی جنوب به شمال معین شدند. همۀ این نواحی در میان کوه شامخه، و دارای دره‌های صاف و وسیع بودند و بلوک اورامان هم که در پای کوه شاهو قرار داشت و دارای بیشه و جنگل و علفزار و مرتع بسیار بود، همچنان به صورت ییلاقات احشامات کردستان و طوایف جاف باقی ماند. طوایفی از جاف هم که از کردستان به مراتع این جایها کوچ می‌کردند، رسوم متداول «سر علف» برای چراندن احشام خود را به والی کردستان در سنندج می‌دادند. اکثر ایلات این جایها نیز برای قشلاق به بلوکات زهاب در حوالی ضمیگان، صحرای خانه شور، سرقلعه، حاجی لر، ناقوپی و مانند آن می‌رفتند (مشیرالدوله، ١٢٧).

در ١٣٦٦ق/ ١٩٤٧م، اکثر جافها در ایلات سلیمانیه و بخشی از آنها در ناحیۀ سیروان از توابع قضاء کِفری از ایلات کرکوک، و گروهی نیز در ایران و در نواحی مختلف زندگی می‌کردند (عزاوی، ٢/٢٨). شهر سلیمانیه چند سده مرکز شاخه‌ای از پاشاهای کمابیش مستقل امپراتوری عثمانی بود و پاشاهایی از خانواده‌های کردهای بابان (ه‍ م) در آن حکمرانی می‌کردند که در اثر تبانیهای بغداد و استانبول در ١٢٦٨ق/ ١٨٥١م حکومتشان پایان یافت (بارث، ١٤).

عزاوی جاف مرادی در عراق را دارای ٢٥ طایفۀ میکاییلی، صوفیانی، کمالی، روغزاری، طرخانی، شاطری، عیسایی، هارونی، گلالی و جز اینها می‌نویسد و در ذیل اسامی برخی از این طوایف اطلاعاتی دربارۀ نسب و تیره‌های هر یک و محلهای سکونت آنها می‌دهد و چند تن از رؤسای آنها را نام می‌برد (٢/٤٧-٦٧). طایفۀ میکاییلی را به پیر میکاییلی شش انگشت، نیای بزرگ عارفِ نامی ضیاء‌الدین ابوالبهاء مولانا خالد منسوب می‌دانند. او طریقت نقشبندی را در اوایل سدۀ ١٣ق به نواحی کردنشین ایران و ترکیه و عراق آورد (طبیبی، «پنج مقاله...»، ٦٥؛ نیز نک‍ : العشائر...،٨١). گلالی چهارمین ایل یا طایفۀ بزرگ از ایلاتی بود که به مرادیهای جاف پیوست و در زمرۀ طوایف اتحادیۀ جاف درآمد. الحاق گلالی به جاف تغییری در سنت دستگاه رهبری آن نداد و گروه اداره‌کنندگان ایل، جدا از طایفۀ بیگزاده بودند و عنوان «آقا» داشتند و بیگزادگان پیوسته با آنها رفتاری محترمانه داشتند که با رفتارشان نسبت به رؤسای تیره‌های جاف فرق می‌کرد (ادمندز، ١٤٣).

 

در١١١٢ق/ ١٧٠٠م در نتیجۀ تیره شدن روابط میان سران دو گوره حکمرانان اردلان و سران ایل جاف، و کشته شدن رئیس ایل جاف و پسر و برادر او، رؤسای دیگر طوایف همراه گروهی حدود ٥٠٠خانوار از طایفه‌های دیگر، به تدریج به آن سوی مرز ایران در خاک تحت تصرف عثمانی گریختند و به پاشای کرد سلیمانیه، در قلمرو ترکیۀ عثمانی پناه بردند (بارث، ٣٥؛ نیکیتین، نیز E2, S، همانجاها؛ نیز نک‍ : دائرة‌المعارف...، ١/٧٧٩؛ سلطانی،٢/١٢٥ ). در نتیجۀ رشد طبیعی و پیوستن ایلات و طایفه‌های کوچک و از هم پاشیدۀ دیگر به این مهاجران، جمعیت جافهای عراق به حدود ٦٠ هزار نفر (بارث، همانجا) و بنا بر گفتۀ دیگر، تخمیناً حدود ١٠ هزار چادر یا خانوار (نیکیتین، همانجا) رسید. این گروه که در نواحی مرزی استقرار یافته بودند، تابستانها را در ارتفاعات پیرامون پنجوین، فصول بهار و پاییز را در دشت شهرزور و قرارگاههایی در حلبچه، و زمستانها را در اراضی تابع کِفری در کرانۀ راست رودخانۀ سیروان (دیاله) می‌گذراندند. طایفه‌هایی از جاف مانند میرویسی، تایشایی (طایشایی)، کَلکَنی و چند طایفۀ دیگر که در جوانرود مانده بودند، بعدها، به سبب ستمگریهای والیان اردلان و برخی عاملهای دیگر، به گوران پیوستند و به نام جاف ـ گوران معروف شدند (نیکیتین، همانجا؛ نیز نک‍ : دنبالۀ مقاله)؛ شماری دیگر از طایفه‌های جاف جوانرود هم به ایلات سنجابی، شرف بیانی و باجلان پیوستند (EI2, S، همانجا).

حکومتگران اردلان جافهای کوچندۀ شهرزور را مردمی آشوبگر و شرور به شمار می‌آوردند و برای دوری از زیانکاریهایشان اغلب مانع آمدن آنها از شهرزور به ییلاقات کردستان برای چراندن احشام و دیدار خویشاوندانشان می‌شدند و هر بار به آنها حمله می‌کردند و زیانهای جانی و مالی بسیار زیادی به آنها وارد می‌کردند. مثلاً در زمان حکومت لطفعلی خان، عموی خسروخان (١٢٠٤-١٢٠٩ق) که ٢٠٠ خانوار از جافها با اغنام و مواشی به ییلاق آمده بودند، به دستور او بسیاری از آنها را به سنندج بردند و داراییهایشان را گرفتند و تقسیم کردند و هر ١٠، ٢٠ خانوار از آنها را به یکی از اعیان منطقه بخشیدند (سنندجی، ١٧٦-١٧٧). همچنین در ١٣٣٦ق، به دستور امان الله خان والی سنندج برخی از جافهای کوچنده را که به کردستان آمده بودند، کشتند و شماری را سخت گوشمال دادند و به اسارت بردند و تمام داراییهایشان را غارت کردند و به سپاه بخشیدند (همو، ١٩٣، جم‍ (.

ادمندز بر اساس روایت شفاهی مردم جاف می‌نویسد: احتمالاً در ١١٨٦ق/ ١٧٧٢م (منابع دیگر تاریخهای مختلف داده‌اند) ابتدا حدود ١٠٠ خانوار از جافهای طایفۀ بزرگ معروف به جاف مرادی با سرپرستشان ظاهر بیگ از جوانرود به بنی خیلان، واقع در کنارۀ غربی سیروان ــ جایی که سلسلۀ کوههای قره‌داغ به این رودخانه می‌رسد ــ کوچیدند و در قلمرو ایل بابان مستقر شدند (ص ١٤١-١٤٢). ملک الکلام تاریخ مهاجرت این طایفه‌های جوانرود را به شهرزور، ١٥٠ سال پیش از تألیف رساله‌‌اش، یعنی حدود سال ١١٥٠ق نوشته است (١/٣٢). این تاریخ با تاریخ گزارش مؤلف تحفۀ ناصری تطبیق می‌کند. بنابر این گزارش در ١١٥٥ق، به هنگام والیگری احمد سلطان اردلان در کردستان، ظاهر بیگ، ایل بیگی جاف در شهرزور بود که در وقت گریز احمدخان به خاک عثمانی با او مقابله کرد (سنندجی، ١٤٠-١٤١).

 

احمد پاشا، پاشای کرد بابان که در قَلاچوالان (= قلعۀ چوالان، «چُواله» در زبان کردی بابان به معنای چُغاله است، نک‍ : بابانی، ١١٦) حکمرانی می‌کرد، از ورود ظاهر بیگ به قلمرو بابان به گرمی استقبال و پذیرایی کرد؛ لیکن چندی بعد، به سبب چپاولگریهای دسته‌ای از طایفۀ او در ناحیۀ اطراف، به حق یا ناحق، او را گرفت و کشت. با این حال، در اثر گشاده‌رویی این پاشای کرد، کردهای جاف جوانرود تشویق شدند و گروه گروه به کوچ خود ادامه دادند تا اینکه شمار جافهای مرادی این ناحیه به ١٠ هزار چادر رسید (ادمندز، همانجا).

«پاشا»، که کوتاه شدۀ پادشاه است، عنوان والایی بود که سلاطین عثمانی در دورۀ صفویان به امیران یا رؤسای ایلات کرد از جمله امیرالعشایرهای جاف که به دولت عثمانی وفاداری نشان می‌دادند، اعطا می‌کردند. در برابر سیاست عثمانیها، پادشاهان صفوی نیز به برخی از رؤسای ایل کرد جوانرود و گوران عنوان سلطان می‌دادند که به زبان کُردی‌ «سان» می‌گفتند (طبیبی، مبانی...، ١٦٣؛ نیز نک‍ : بروینسن، ٢٠٨).

در گزارشی در ١٣١٥ق/ ١٨٩٧م آمده است که جوانرود در اثر حملۀ حبیب‌الله خان، یکی از سران کردان جاف (نک‍ : دنبالۀ مقاله) و به آتش کشیدن آنجا شهری ویران و متروک بوده است ( تهران...، ٢٧٣). منبع دیگری به این آتش سوزی و متروک بودن جوانرود اشاره نکرده است. ادمندز مدعی است که در اوایل سدۀ ٢٠م، یعنی در همین سالها یک گروه از جافها که بنابر سرزمین جغرافیایی سکونتشان به ٣ گروه اصلی و عمده تقسیم می‌شدند، هنوز مقیم جوانرود ایران بودند (ص ١٤١). اعتماد‌السلطنه (د ١٣١٣ق) در مرآة البلدان به معمور بودن این شهر و ناحیه در دهۀ پایانی سدۀ ١٣ق اشاره دارد و در گزارشی دربارۀ ساکنان کرد اهل تسنن و شافعی مذهب جوانرود که بیشتر پیرو طریقت نقشبندی بودند، و از دو طایفۀ اعیان و معتبرین آنجا به نامهای مستوفی و بیگزاده، یاد می‌کند و آنجا را مرکز فعالیت طلاب علوم دینی و ادبی و پایگاه دو سلسلۀ قاضیها و علمای منطقه معرفی می‌کند (٤/٢٣٧٨).

در دورۀ سلطنت پهلوی بیشتر طوایف جاف یکجانشین شده بودند و فقط گروههایی از آنها کوچ می‌کردند. دولت، سران و صاحبان قدرت جاف را در طوایف شناسایی کرده بود و به آنها مناصبی در سطوح بالای مملکتی در حکومت محلی و مرکزی در تهران داده بود. به هنگام اجرای برنامۀ اصلاحات ارضی (١٣٣٦٩-١٣٤٢ش) و تقسیم اراضی میان عشایر جاف، مقدار وسیعی از زمینهای زراعی دست نخورده در مالکیت سران ایل باقی ماند. برخی از سران مقتدر جاف را هم برآوردند و به مناصب دولتی گماردند. مثلاً به سالار جاف منصبی درباری اعطا کردند و برادر او، سردار جاف را به نمایندگی به مجلس شورای ملی فرستادند (انتصار، ٢٧).

زیستگاه و پراکندگی ایل بزرگ جاف بر روی نقشه

تقسیم‌بندی ایل:

کهن‌ترین سندی که به تقسیمات و طایفه‌های ایل جاف اشاره می‌کند، رساله‌ای است به نام "عشایر جاف" تألیف میرزا عبدالمجید ملک الکلام در ١٣٠٣ق/ ١٨٧١م. بنابر اطلاعات این رساله، ایل جاف جوانرود در آن زمان متشکل از ٣ طایفۀ مرادی، رخزادی و شاطری (یا شاتری) بود که «از احشام داخله و تبعۀ دولت ایران» به شمار می‌رفتند. مرادیها در نواحی کوه، دولت‌آباد، شش بید و تنگ اژدها، از توابع جوانرود می‌زیستند. دو طایفۀ رخزادی و شاطری هم در قریۀ بله بزان، دهی در جبال جوانرود به سر می‌بردند. بنابر نوشتۀ مؤلف، حدود١٥٠ سال پیش (پیش از تألیف رساله) یعنی حدود سال١١٥٠ق، این طوایف به سبب پاره‌ای درگیریها با حکومت وقت، از ایران گریختند و به شهر زور رفتند و در آنجا ساکن و تبعۀ دولت عثمانی شدند؛ اما پس از آن، هر ساله برای چرای دام به مراتع ییلاقی خود در کردستان ایران می‌آمدند. در ١٢٨٨ق دولت ایران ورود آنها را به خاک و مراتع ایران ممنوع کرد و در سرحدات خود با ترکیۀ عثمانی گروهی سرباز دولتی و تفنگچی چریک از اورامان، مریوان، بانه و سقز گذاشت تا مانع ورود جافها و گله‌های دام آنها به ایران شوند (ملک الکلام، ٢/٣٢، ٣٩).

شمار خانوارهای این ٣ طایفه، بنا بر گزارش مؤلف همین رساله، ابتدا و در زمان مهاجرت اندک بود، لیکن از زمانی که در خاک عثمانی اقامت گزیدند، طوایف مختلفی از ایلات دیگر ایران به آنها پیوستند و بر شمار طوایف و خانواده‌های آنها افزوده شد. گروههایی از ایل جاف که در جوانرود باقی مانده بودند، طایفۀ «صوفی بیگی» از طوایف جاف مرادی، ایل بیگی آنها را برعهده داشتند (همانجا).

ملک الکلام در فصل دوم رسالۀ خود به شرح شمار طایفه‌ها، خانوارها و نام رؤسای هر یک از طوایف ایل جاف در ایران و عثمانی می‌پردازد و می‌نویسد: سرپرستان تمامی طوایف جاف از طایفه‌ای خاص و معروف به «بیگزاده» و از کردهای ایرانی بودند که شمار جمعیت آنان به حدود ٣٠٠ خانوار می‌رسید. رؤسای ایشان و کل «احشام» (ایلیاتی و رعایا) جاف در آن دوره، عبدالله بیگِ امیرالعشایر، عثمان بیگِ رئیس العشایر، عزیز بیگِ امیرالعشایر و قادر بیگ بودند (٢/٣٩-٤٢).

پس از جدایی سرزمین عراق از ترکیۀ عثمانی در جنگ جهانی اول ١٢٩٧ش/ ١٩١٨م و استقلال آن در ١٣١١ش ١٩٣٢م، کردهای جافِ تابع عثمانی نیز که در مناطقی از سرزمین عراق به سر می‌بردند، به تابعیت دولت جدید عراق درآمدند. مقارن با این دوره، محمد امین زکی در کتاب کورد و کوردستان که در ١٣٥٠ق/ ١٩٣١م چاپ و منتشر شد، در فهرستی از عشایر کرد عراق به عشیرۀ جاف ساکن در ایالت سلیمانیه اشاره می‌کند و در جدولی «فرقه» (شاخه)‌ها، شمار خانوارها یا چادرها، کوچندگی و یکجانشینی و احوال و موقعیت اجتماعی و محلهای سکونت جغرافیایی آنها را می‌آورد. در این نمایه برای ایل جاف عراق 19 فرقه ذکر شده است که میکاییلی و گَلالی، هر یک با ٢٠٠٠، شاتری (شاطری) با١٨٠٠، اسماعیل عزیزی و نورُولی، هر یک با ١٥٠٠ و رشوبوری با ١٠٠٠ خانوار، بزرگ‌ترین این طوایف بوده‌اند (ص ٣٣٨-٣٣٩).

روسای ایل جاف جوانرود همراه با عبدالکریم قاسم و ملا مصطفی بارزانی

 

در کتاب العشائر الکردیه، ترجمه‌ای از کردی به عربی، فصلی مستقل به «عشیرۀ جاف» اختصاص یافته است. نویسنده تاریخچۀ کوتاهی دربارۀ عشیرۀ جاف و اقامت اولیۀ آنها در زمان حکومت اردلانها در منطقۀ جوانرود ایران و مهاجرت گروه بزرگی از جافها به رهبری ظاهر بیگ به منطقۀ شهرزور می‌دهد. بعد صورت بزرگ‌ترین و مهم‌ترین گروههای عشیره‌ای جاف مانند میکاییلی، جلالی (صورت عربی شدۀ گلالی) روغزایی (دیگران از آن با نام روغزادی و روخزادی یاد کرده‌اند، نک‍ : جاف، تاریخ...، ١٢٤؛ مردوخ،١/٨٥)، هارونی، شاتری (شاطری)، ترخانی (طرخانی)، یزدان بخشی، کمالی و نورولی را همراه با تعداد طایفه‌ها، خانوارها، نام رؤسا و شمار مردان جنگی سواره و پیادۀ هر یک از آنها می‌آورد؛ مؤلف العشائر الکردیه سپس ١٣ عشیرۀ کوچک جاف، از جمله باشکی، تیله‌کو، یار ویسی، صوفی وند و اسماعیل عزیزی را با شمار خانوارها و مردان جنگی آنها ذکر می‌کند (ص ٧٦-٨٨). همچنین به گروهی از عشیرۀ جاف اشاره می‌کند که در جوانرو ماندند و همراه دیگران به شهرزور نرفتند. در میان آنها از طایفه‌های ولدبیگی، قوبای (ظاهراً باید همان قبادی باشد، نک‍ : مردوخ، همانجا) و باباجانی(= باوه جانی) نام می‌برد (ص ٧٩).مؤلف کتاب عشائر العراق شمار طایفه‌های جاف جوانرود را ١٧ طایفه ذکر می‌کند و در شرح هر یک از طایفه‌ها رؤسایشان را تا چند پشت نام می‌برد و تعداد فرقه‌ها یا تیره‌های هر یک از طایفه‌های بزرگ هفده گانه را برمی‌شمرد و به محلهای اقامتشان اشاره می‌کند (نک‍ : عزاوی، ٢/٧٠-٧٦)؛ همچنین فهرستی از طایفه‌هایی از جافهای جوانرود مانند جاف جوانرود، ندری، زردویی، باوه جانی، و تاوکوزی را که زمستانها کوچ می‌کنند و از جوانرود به ناحیۀ زهاو (زهاب) می‌روند، به دست می‌دهد (همو، ٢/٦٩-٧٠).

فردریک بارث که در ١٣٣٠ش/ ١٩٥١م در میان کردان عراق پژوهش میدانی می‌کرد، در کتابش فهرستی از ١١ تیرۀ موجود در عشیرۀ جاف عراق می‌دهد که در نام و شمارۀ آنها با دیگر منابع اختلافی جزئی دارد. او برای گروه شاتری، ٦ طایفه (طایفه اصطلاحی عربی و برابر اصطلاح هوز کردی است، نک‍ : بارث، ٣٧) و برای شیخ اسماییل (اسماعیل)، دو طایفه برمی‌شمرد و هوزِ جاروِیس را نیز در زمرۀ تیره‌ها می‌آورد (ص ٣٦). او می‌نویسد که جافها تا ٣٥-٤٠ سال پیش همه کوچگر بودند، لیکن در زمان تحقیق، بخش کوچندۀ آنها گروه کوچکی از جافها را تشکیل می‌دادند و شمارشان به ٢٠٠٠ تا ٣٥٠٠٠ نفر می‌رسید (ص ٣٥).

مردوخ در دهۀ ١٣٤٠ش، به گروه کرد جاف اشاره می‌کند که به دو شعبۀ جاف مرادی، یا جاف عراقی، و جاف جوانرودی، یا جاف ایرانی تقسیم می‌شدند. وی جاف مرادی را متشکل از ٣٢ تیره، و جاف جوانرودی را شامل ١٥ تیره با نام تیره‌ها آورده است (همانجا). حسن جاف در تقسیم بندی عشیرۀ جاف در کتابی با عنوان تاریخ جاف که به زبان کردی نوشته است (نک‍ : همانجا)، شمار طایفه‌های ایل جاف در عراق را ٢٦، و طایفه‌های ایل جاف ایران را ١٨ طایفه می‌دهد. او فرقه (شاخه)‌های هر یک از طایفه‌های جاف ایران و عراق را نام می‌برد و شمار مالهای (خانوارها) هر یک را همراه با نام آبادیهای محل سکونتشان و برخی اطلاعات دیگر، از جمله شمار قوای سواره و پیاده نظام برخی گروهها می‌آورد (برای اطلاعات بیشتر، نک‍ : همان، ١٢٥-١٤٧).

در میانۀ سدۀ ١٩م، حدود دهۀ ١٣٧٠ق گروهی متشکل از ٧ طایفۀ کوچک به نامهای کلکنی، یوسف یاراحمدی، کوویک، نیرجی یا نیریژی، گرگ قاییش، قدیر میرویسی (یا قادر میرویسی) و تایشه‌ای (یا طایشی)، از طوایف جاف جوانرود جدا شدند و از جوانرود به کرمانشاه رفتند و به ایل گوران پیوستند (ادمندز، ١٤١؛ سلطانی، ٢/١٢٤-١٢٥). این طوایف که به «جاف کرمانشاه»، یا به نوشتۀ تاریخ جاف به «جاف کرماشان» (جاف، همان، ١٤٣-١٤٤) شهرت یافته‌اند، به رغم اختلاف مذهب با گورانها (سنی و شافعی مذهب بودن جافها، و اهل حق بودن گورانها) خود را وابسته به اتحادیۀ گوران می‌دانند (ادمندز، همانجا) و برخی هم آنها را «جاف گوران» نامیده‌اند (نیکیتین، ١٧١؛ سلطانی، ٢/١٢٤).

در جامعۀ کردستان، اصطلاح گوران به معنای اخص کلمه به یکی از گروههای کرد و به معنای گستردۀ آن به یک طبقۀ اجتماعی اطلاق می‌شد. از این رو، در کردستان مردم اسکان یافته و کشتگر را به طور کلی گوران می‌نامیدند (آکوپف، ٦٥). بنا بر نظر سن1، به همین سبب، جافهایی که از ساخت فئودالی ـ عشیرتی و شیوۀ کوچگردی بیرون آمدند و اسکان یافتند، رفته رفته نام جاف گوران را به خود گرفتند (نک‍ : همو، ٦٤-٦٣). این ایل زدائی جافها و گوران شدن آنها به معنای اجتماعی آن، هنگامی روی داد که کردان دامدار عشیره‌ای که تنگدست شده بودند، در پی از هم پاشیدگی ساختـار فئودالـی ـ عشیرتی ایل خود، اسکان می‌یابند و به ترکیب جمعیت مردم کشاورز (رعیت) در می‌آیند و تبدیل به گوران می‌شوند (همو، ٦٤).

رؤسای هر یک از طایفه‌های جافِ ملحق شده به گوران، بنابر سنت متداول در میان گورانها لقب سلطان گرفتند و به آن معروف شدند، مانند صفرویس سلطان، معارف سلطان و مصطفى سلطان، به ترتیب سرپرستان هر یک از طایفه‌‌های جاف نیزیژی، تایشه‌ای و قادر میرویسی (سلطانی، ٢/٣٢٠، نیز برای شجره‌نامۀ سران هر یک از این طایفه‌ها، نک‍ : ٤١٩-٤٢٠). این جدایی و مهاجرت را هم‌زمان با سلطۀ اردلانها بر منطقۀ جوانرود در این سوی رود دیاله (در مرز ایران و عراق) و نیز درگیریهای قادر بیگ، یکی از سران جاف برای تحکیم جایگاه سرپرستی در خاندان خود و بیرون کردن طوایفی از جاف مرادی از جوانرود دانسته‌اند. این مهاجرت احتمالاً در تاریخی از اواسط سلطنت فتحعلی شاه (١٢١١-١٢٥٠ق) تا آغاز سلطنت ناصرالدین شاه (جلوس: ١٢٦٤ق) روی داده، و قادر بیگ نیز در ١٢٦٤ق به دست یکی از سران طایفه‌های جاف کشته شده است (همو، ٢/٤٠٤).پس از این جدایی می‌توان جافها را بنا بر حوزۀ جغرافیایی سکونتشان به 3 گروه اصلی تقسیم کرد: گروه «جاف جوانرود» و گروه «جاف کرمانشاه» که در ایران زندگی می‌کنند، و گروه «جاف مرادی»، بزرگ‌ترین دستۀ جافها که در عراق و در غرب سیروان سکونت دارند (ادمندز، همانجا).

ادمندز صورت ١١ طایفۀ کوچگرد از شاخۀ جاف مرادی را نام می‌برد و می‌نویسد که هر یک از این طایفه‌ها نیز به چند شاخه یا تیرۀ بزرگ و کوچک تقسیم می‌شد که فقط از تیره‌های 6 طایفۀ مهم به نامهای مرادی، میکاییلی، گلالی، روغزادی، ترخانی و هارونی یاد می‌کند (برای آگاهی از نام طایفه‌ها و تعداد و نام تیره‌ها، نک‍ : ص ١٤٦).

در بیرون از رده‌بندی اصلی ساختار ایلی جاف جوانرود، گروهی برگزیده از برترین مردان تیره‌های مختلف عشایر، از جمله برخی از نزدیکان ایل بیگی، مانند برادران و فرزندان خان طایفه‌ای را شکل داده بودند که در خدمت و حافظ خان بزرگ و خانوادۀ او بودند و او را در ییلاق و قشلاق همراهی می‌کردند. آنها هر جا که مال خان (شماری چادر وابسته به دودمان خان) اطراق می‌کرد، چادرهای خود را پشت خرگاه و مال او بر می‌افراشتند. این گروه به «پِشت ماله» (طایفۀ پُشت و اطراف خانوارهای وابسته به مالِ خان) معروف بودند (بارث، ٤٢). شمار این طایفه‌ها در دورۀ ایل بیگی حبیب الله خان که به اهمیت و اعتبار وجودی آن در ایل جلوۀ ویژه‌ای بخشید، نزدیک به هزار خانوار نوشته‌اند. تغذیۀ افراد خانوارهای پشت ماله و تهیۀ لباس

فصلی برای آنها و فراهم کردن تسلیحات جنگی برای مردان رزمی برعهدۀ خان بود. گرداندن امور آشپزخانه و پخت و پز، نگهداری اصطبل و اسلحه خانه، و فراهم کردن سوخت و تعلیف گله‌های دام و چارپایان، نمدمالی، کفشدوزی، آهنگری، نعلبندی و کارهای دیگری مانند آنها، با مردان بود. شماری از زنان و دختران پشت ماله در کنار زنان و دختران ایل بیگی انجام وظیفه می‌کردند و شماری دیگر از آنان هم کار بافتن چادر و چیغ (پرده‌ای از نی بافته برای آویز ورودی چادر)، فرش و گلیم، خورجین، گیوه و مانند آنها را برعهده داشتند. دست ساختها و دست بافتهای این گروه احتیاجات شمار بزرگی از عشایر جاف را برآورده می‌کرد و آنها را از رفتن به شهر و مراکز خرید و ادارات دولتی بی‌نیاز می‌ساخت (نک‍ : سلطانی، ٢/٣٠٨-٣٠٩).

 

ساختار اجتماعی:

ساختار اجتماعی ایل جاف در گذشته مشابه ساختار ایلات دیگر کرد بر یک نظام سنتی شاخه بندی بنیان گرفته بود. ایل ــ که در زبان عربی به آن عشیره می‌گفتند ــ به شاخه‌هایی تقسیم می‌شد که ساخت هر یک از آنها معمولاً بر اساس یک رابطۀ خویشاوندی یا اقتصادی انسجام می‌یافت. کوچک‌ترین واحد ثابت و دیداری ایل، خانوار بود که عنصر بنیادی در شکل‌دهی شاخه‌ها در سازمانهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و نظامی در تشکیلات ایل یا عشیره بود. فردریک بارث در کتاب اصول سازمان اجتماعی در کردستان جنوبی در ساختار اجتماعی و سیاسی عشیرۀ جاف در عراق چند شاخۀ برجسته و مهم تیره، هوز، خِل (خیل) و خانوار را مشاهده کرده است. یکی از شاخه‌های مهم ایل اردو بود که جافها آن را خِل می‌نامیدند. خیل یک واحد اقامتی و مرکب از ٢٠ تا ٣٠ چادر عشایری، یا خانوار گستردۀ گله داربود. هر خیل نیز کم و بیش مبتنی بر رابطۀ نَسَبی و شاخه‌های دودمانی شکل می‌یافت. خیل را یکی از سالمندان (ریش‌سفیدان) خانوارهای خیل سرپرستی می‌کرد. ریش‌سفید یکی از مردان پر قدرت و معتبر جمع خیل بود که با توافق اعضای خیل و به طور غیر رسمی انتخاب می‌شد. در رده‌بندی ایل، هوز یک رده یا شاخۀ سادۀ نسبی شمرده می‌شد. مانند هوز کاکا حَمَه که تمامی مردان هوز از او نسب می‌بردند. تیره (بارث اصطلاح متداول تیره در میان جافها را در برابر واژۀ انگلیسی tribe به کار می‌برد. در متون فارسی در برابر این واژه هر دو اصطلاح ایل و طایفه به کار رفته است) واحد سیاسی اصلی سازمان ایلی عشیرۀ جاف، ایل یا عشیره بود که بر رأس آن ایل بیگی قرار داشت. هر تیره بر تعدادی چند هوز اشتمال داشت. تیره را رئیسی که مقام او موروثی بود، سرپرستی می‌کرد؛ هر تیره چراگاهها و اردوگاههای معین و حقوق سنتی شناخته شده داشت و شیوۀ درون همسری در آن رعایت می‌شد. تنظیم امور کوچ و میانجیگری میان مردم تیره و ایل بیگی، یا رهبر کل عشیره با رؤسای تیره‌ها بود (برای اطلاع بیشتر، نک‍ : بارث، ٣٥-٣٨؛ تاپر، ٢٨٥).ردۀ هوز در طایفۀ باباجانی و در یکی دو طایفۀ دیگر به جای ردۀ تیره قرار می‌گرفت و به نام هوز خوانده می‌شد، مانند هوز عالی، هوز حَمَده و هوز قوچانی در طایفۀ باباجانی (سلطانی، ٢/٣٠٩). طبیبی برخلاف بارث، در بافت سازمان اجتماعی ایل جاف در ایران شاخه‌هایی به نامهای طایفه، تیره، خیل، همپا و هوز را، بی‌آنکه توضیحی دربارۀ آنها بدهد، برشمرده است (مبانی، ١٦٠). در توضیحات بارث از سازمان ایل جاف در کردستان عراق، دو واحدِ تیره و طایفه یکی شناخته می‌شده‌اند و شاخۀ همپا نیز ظاهراً وجود نداشته است. افزون بر آن خیل یک واحد اقتصادی غیرِ ثابت و متغیر بوده است.

قشربندی اجتماعی:

در جامعۀ ایلی عشیرۀ جاف ٣ قشر با پایگاه اجتماعی و اقتصادی متمایز از یکدیگر را می‌توان تشخیص داد: خوانین طایفۀ بیگزاده؛ رؤسای تیره‌ها و هوزها؛ و کدخدایان یا ریش‌سفیدان و عامۀ عشایر، یعنی ایلیاتیها و رعایا (یاد داشتها). برخی خود گروه عامه عشایر کرد را به دو لایه یا قشر عشیره‌ای تقسیم کرده‌اند. عشایر دامدار و گله چران را در لایۀ نخست، و رعیت کشتگر را در لایۀ دیگر و وابسته به قشر دامدار قرار می‌دهند (آکوپف، ٦٤).

نظام سنتی رهبری در اتحادیۀ عشیره‌ای جاف در دستگاه نیرومندی بر ساخته از امیران طایفۀ بیگزاده «رؤسا»، «کُخا» (کدخدا)ها، ریش‌سفیدان تیره‌ها، هوزها و خِلها متمرکز و استوار بود و بر سر هرم قدرت رهبری، بیگزادگان قرار داشتند.

همۀ بیگزادگان ایل در کردستان ایران و عراق از خاندان سادات منتسب به پیر خضر شاهو (شاهو نام کوهی در جوانرود)، یا به اصطلاح محلی «پیر خذری» بودند (عزاوی، ٢/٣١) و در سلسله مراتب ایلی، قشر رهبری و حلقۀ قدرت ایل جاف را شکل می‌دادند. بنابر نوشتۀ بارث ایل جاف پس از قدرت یافتن در عراق و جذب گروههای دیگر ایلی به اتحادیۀ جاف، موقعیت خود را همچون زمین‌دار تثبت کردند و بیشتر به صورت ارباب ظاهر شدند تا رهبران ایل. عامۀ عشایر مالیاتها و بهرۀ مالکانه و انواع رسومات عشایری را به اعضای این قشر می‌پرداختند (ص ١٤). خوانین بیگزاده بالاترین مرجع قضایی و نظامی و سیاسی در ایل به شمار می‌رفتند. رسیدگی به امور جزایی و جنحه و جنایی با رؤسا و بزرگان این قشر، و رسیدگی به مسائل حقوقی برعهدۀ ملاها و علمای هر طایفه و تیره بود. بنا بر نوشتۀ ادمندز، با اینکه بیگزادگان تا ١٢٩٨ش/ ١٩١٩م زمین‌دارانی صاحب نفوذ بودند و به سبب خاستگاه اشرافی‌شان از احترام بسیاری برخوردار بودند، لیکن اقتدار خود را بر بسیاری از کوچندگان کم و بیش از دست داده بودند، مگر وقتی که به مناصب حکومتی گمارده می‌شدند (ص ١٤٩؛ سلطانی، ٢/٣٠٧).

             زنان ایل جاف در حال رقص کردی- منطقه‌ی گرمیان در کردستان عراق

رؤسای تیره‌ها و طایفه‌ها یا هوزها در سلسله مراتب ایلی در قشری پایین‌تر از بیگزادگان قرار داشتند و واسط میان آنها و کدخدایان و عامۀ عشایر طوایف و تیره‌ها بودند. رؤسا بالاترین مقامات ایلی برای شور و تصمیم‌گیری دربارۀ اوضاع اجتماعی، اقتصادی، و نظامی با خوانین ایل بودند. رؤسا قدرت اجرایی نداشتند، لیکن در حل و فصل مسائل قضایی و اختلافات درونی میان تیره‌های خود مستقل و صاحب اختیار بودند و تصمیمات و احکام آنها را خوانین تأیید می‌کردند. نظارت بر عوارض و بهره‌های مالکانه و جمع‌آوری آنها و رسومات عشایری با ضابطان و مباشران و کدخدایان بود که آنان خود از قشر عامۀ عشایر بودند و آخرین سلسله مراتب ایلی را تشکیل می‌دادند. افراد این قشر رکن اساسی اتحادیۀ ایل جاف و قدرت تولیدی جامعه‌ی ایلی بودند. (نک‍ : همو، ٢/٣٠٦-٣٠٨).

مجسمه‌ی شاعر بزرگ کرد نالی، اثر استاد هادی ضیاالدینی

احراز مقام ایل‌بیگی در طایفۀ بیگزادگان و منصب کدخدایی در ردۀ تیره‌ها موروثی بود. ازدواج در میان هر قشر از رده‌های ایلی به شیوۀ درون گروهی بود و زن دادن و زن گرفتن میان قشرهای صاحب قدرت جامعه معمول نبود. حبیب الله خان ملقب به نظام الایاله و ایل بیگی طایفۀ باباجانی جاف که در ١٣٠٣ق به حکومت جوانرود رسید (همو، ٢/١٧٨). در دورۀ حکمرانی خود یاسای حکومتی اردلان را برای انسجام بخشیدن به اتحادیۀ جاف درهم ریخت و رسم وصلتهای سیاسی برون طایفگی را در جامعۀ جاف برقرار کرد. او حتى رشتۀ پیوندهای درون ایلی میان طایفه‌ها را با شوهر دادن دختران خود به رؤسای طوایف دیگر استحکام بخشید (همو، ٢/٣٠٧).

شمار بیگزادگان را در اوایل سدۀ ١٤ق حدود ٣٠٠ خانوار نوشته‌اند و گفته‌اند که در آن زمان عبدالله بیگ امیر عشایر، عثمان بیگ رئیس عشایر، عزیز بیگ امیر عشایر و قادر بیگ از طایفۀ بیگزاده بر کل عشایر حکم می‌رانده‌اند (ملک الکلام، ٢/٣٩). رؤسا یا پاشایان ایل جاف در عراق نیز از خاندان بیگزاده بودند که پس از مهاجرت به سرزمین عراق، در میان عشایر جاف ساکن در آنجا (از دورۀ حکومت عثمانی به این سو) با لقب پاشا معروف شدند (سلطانی، ٢/١٢٥).

نخستین خان جاف که با طایفه‌اش از جوانرود به حوزۀ رود سیروان کوچید، ظاهر بیگ بود (عزاوی، ٢/٣٢؛ نیکیتین، ١٧١). ظاهر بیگ را فرزند سید احمد بن پیرحمزه، وابسته به سلسلۀ پیر خضرشاهو نوشته‌اند که به صورت زایر به عراق رفت و به این سبب هم «زایر بیگ» نامیده می‌شد (عزاوی، همانجا). در نموداری که ادمندز از خط تباری خاندان بیگزادگان جاف داده، سید احمد، نیای بزرگ ظاهر بیگ، بنیان‌گذار خاندان بیگزادگان و مدعی نسب بَری از پیامبر اسلام(ص) بوده که این خاندان در میانۀ سدۀ ١١ق/ ١٧م در ایران پا گرفته است. به نظر ادمندز، این احتمال هست که گروه سادات در آغاز به مثابۀ راهنمایان روحانی به میان عشایر کرد جاف آمده، و مستقر شده بودند و رفته رفته در فرایند آشنایی و بهره گیری از نفوذ مذهبی، رهبران غیر مذهبی عشایر جاف را از مسند قدرت برکنار کردند و خود به جای آنها قدرت رهبری ایل را به دست گرفتند (نک‍ : ص ١٤٥، نیز برای اطلاع از شجرۀ تباری بیگزادگان، نک‍ : نمودار ص ١٤٤). ظاهر بیگ دو فرزند به نامهای قادر و سلیمان داشت. پسران سلیمان، کیخسرو و قادر دو شاخه یا تیرۀ کیخسرو بیگی و بهرام بیگی (یا قادر بیگی) را در خاندان رهبران بیگزاده بنیاد نهادند (همانجا؛ نیز نک‍ : بارث، ٤١).

یکی دیگر از شاخه‌های رهبری ایل جاف در ایران و عراق تیرۀ بزرگ ولدبیگی بود (برای شرح تفصیلی این تیره از بیگزادگان، نک‍ : سلطانی، ٢/٢٢٩-٢٥٥). نمودارهایی از شجرۀ تباری بهرام بیگی، کیخسرو بیگی، محمد پاشا، فرزند کیخسرو و عبدالرحمان پاشا، فرزند دیگر کیخسرو، و ولد بیگیها از امیران عشایر جاف در ایران و عراق در منابع گوناگون آمده است (برای اطلاع از شجره‌های بیگزادگان عراق، نک‍ : ادمندز، همانجا؛ عزاوی،٢/٣٢ -٣٦، نیز برای شجرۀ ولد بیگی ایران، نک‍ : ٧١؛ سلطانی، ٢/٢٧١-٢٧٢، نیز برای شجرۀ بیگزادگان از طایفۀ رستم بیگی جوانرود، نک‍ : ٢٢٣-٢٢٧).

آخرین امیر و پاشای مقتدر عشایر کوچندۀ جاف عراق که بر تمامی ایل نفوذ و سلطه داشت، محمد پاشا بود. پس از او اقتدار ادارۀ عشیرۀ جاف عراق (ح ١٣٠٨ق/ ١٨٩٠م) میان دو فرزندش محمود و عثمان تقسیم شد. محمود پاشا (د ١٣٣٨ق/١٩٢٠م) سرپرستی بخش جافهای کوچنده را بر عهده داشت و آخرین رهبری بود که کوچگردها را در کوچهای سالانه‌شان همراهی می‌کرد (بارث، ٤١-٤٢). محمود به سبب آزمندیهایی که داشت همۀ منسوبان و خویشاوندان خود، از جمله برادرانش و رؤسای طایفه‌ها و تیره‌ها و ایلیاتیها را از خود رنجاند و از اطراف خود دور ساخت و جدایی طایفه‌ها و از هم پاشیدگی ایل را پدید آورد. برخلاف او، برادرش عثمان پاشا (د ١٣٢٧ق/ ١٩٠٩م) شوهر عادله خانم، دختری از خاندان اشرافی و درباری حکمرانان اردلان ــ که در حلبچه می‌زیست و از سوی مقامات ترک به قائم مقامی قضا گمارده شده بود ــ در تقویت و یکپارچگی ایلی کوشید. او به حکومت ایران نزدیک شد و ناخشنودی ترکان عثمانی را فراهم آورد. فرزندان دیگر محمد پاشا نیز هر یک در قلمرو مسکونی خود به زندگی معمول عشایری مشغول بودند (ادمندز، ١٤٨-١٤٩؛ نیکیتین، ١٧٢).

شهر جوانرود در استان کرماشان، مرکز ایل جاف در کردستان ایران

 

عادله خانم، بانوی حلبچه و «پاشای بی‌تاج و تخت شهرزور» که از سوی نایب السلطنۀ انگلیسی هند لقب «خان بهادر» (سلطانی، ٢/٧٤) گرفته بود، پس از فوت همسر و بعد برادر همسرش، محمود پاشا، رئیس بلا منازع ایل بزرگ جاف شد. این شیرزن مقتدر عشایری با سیاست و کیاست توانست با کمک فرزندانش ١٥ سال امور سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایل جاف را به شایستگی بگرداند و رهبری کند (طبیبی، مبانی، ١٦٢؛ سلطانی، همانجا؛ برای آگاهی بیشتر دربارۀ بانوی حلبچه، نک‍ : ادمندز، جم‍).

جمعیت:

اتحادیۀ ایلی جاف در فرایند تاریخی حیات خود با جذب گروههای ایلی دیگر رشد جمعیتی بالایی داشته است.

از این رو نام جاف به مجموعه‌ای بزرگ از گروههای ایلی با خاستگاه‌های گوناگون اطلاق می‌شده است، به طوری که برای خود جافها نیز تشخیص جاف اصلی و واقعی از غیر جاف در اتحادیه دشوار بوده است (بارث، ٣٥). شمار جمعیت این ایل در گذشته به سبب پر تیره و طایفه بودن و زندگی شبانی و کوچگردی و پراکندگی آنان در سرزمینی پهناور و آبادیهای متعدد فراوان، و امروزه به سبب از هم پاشیدگی اتحادیۀ ایلی و جدا شدن و استقلال یافتن برخی از ایلها، طایفه‌ها و تیره‌ها از اتحادیه و اسکان در نقاط مختلف و آمیختن با روستاییان و طایفه‌های دیگر مسکون در ایران و عراق چندان مشخص و معین نیست. از اتحادیۀ جاف و بعضی از طایفه‌ها و تیره‌های وابسته به آن که اکنون برخی از آنها خود ایلی مستقل شده‌اند، جسته و گریخته آماری تخمینی در گزارشها و نوشته‌های قدیم و جدید آمده است. در سرشماریهای دهه‌های اخیر مرکز آمار ایران نیز شمار جمعیت کوچندگان ایل کوچک شدۀ جاف و برخی ایلها و طایفه‌هایی که در قدیم از طایفه‌های اتحادیۀ جاف به شمار می‌رفته‌اند و امروز جدا و مستقل شده‌اند، داده شده است.

ادمندز آمار جمعیت شاخۀ جاف مرادی عراق را در ١٣٠١ش/ ١٩٢٢م تخمیناً ١٠ هزار خانوار داده است. او شمار چادرهای ١١ طایفه (در متن به اشتباه ١٢ طایفه ذکر گردیده، لیکن از ١١ طایفه نام برده شده است) از جاف مرادی را که در آن سال کوچ سالانه داشتند، به تفکیک هر طایفه و جمعاً ٥٤٠٠ چادر یا خانوار می‌دهد. شمار استقرار‌یافتگان جاف مرادی در آن زمان را نیز تقریباً برابر با چادرنشینان می‌دهد (نک‍ : ص ١٤٦). نیکیتین نیز شمار آنها را ١٠ هزار خانوار (٨ هزار چادرنشین و ٢ هزار یکجانشین) داده (ص ١٧١)، در صورتی که سنجابی جمعیت آنها را بیش از ٢٠ هزار خانوار نوشته است (ص ١٩).

از راست:حسین بیگ وکیل،محمد امین بیگ،عزت بیگ لهونی(سال 1327 ش تهران)

مردوخ فقط جمعیت جافهای ساکن در سلیمانیه را نزدیک به ١٢ هزار خانوار (١/٨٥)، و فیروزان کل جمعیت اتحادیۀ جاف به هنگام همبستگی و انسجام در اوایل سدۀ ١٤ش را حدود ٤٠ هزار خانوار (ص ٢٣) گزارش داده‌اند. ماتریو شمار گروه جافهایی را که در جوانرود ماندند و همراه ظاهربیگ به سلیمانیه مهاجرت نکردند، 4 هزار خانوار، و آنهایی را که به گورانها پیوستند ١٥٠٠ خانوار می‌آورد (نک‍ : سلطانی، ٢/١٢٦؛ نیز زنگنه، ١/٢٢٣). عزاوی شمار جاف جوانرود ساکن در سرزمین ایران و عراق را در ١٣٢٦ش/ ١٩٤٧م، بر روی هم حدود 5 هزار بیت (خانوار) داده است (٢/٧٠). مؤلف کتاب ایلات و عشایر کردستان، جمعیت ١١ طایفه از جافهای مسکون در نقاط مختلف کردستان ایران را حدود ٤٥٠٠ خانوار می‌دهد و به طوایف دیگر جاف که در جوانرود و چهل چشمه و جاهای دیگر زندگی می‌کنند، بدون دادن آمار جمعیت آنها اشاره می‌کند (حیرت سجادی، ٩١-٩٢).

بنابر سرشماری مرکز آمار، کل جمعیت کوچندۀ ایل جاف استان باختران (کرمانشاه) در ١٣٦٦ش، ١١٥٧ خانوار و ٦٠٣١ نفر بودند. این آمار ایل ثلاث باباجانی را جدا از جاف، و جمعیت کوچندۀ آنها را ٥٠٧ خانوار و ٣٤٦١ نفر داده است (سرشماری، نتایج، ١٣٦٦ش، ١٣). در سرشماری جمعیت عشایری دهستانها در ١٣٧٧ش، شمار جمعیت عشایر ییلاقی و قشلاقی ایل جاف و ایلهای جدا و مستقل از اتحادیۀ جاف امروزی در دهستانهای محل سکونتشان در استان کرمانشاه مانند جاف، گوران، قلخانی و ثلاث باباجانی آمده است (برای آمار هر یک از آنها و دهستانهای محل سکونتشان، نک‍ : سرشماری، جمعیت، ١٣٧٧ش، ١٣٣-١٣٥). طوایف باباجانی، قبادی و ولدبیگی، از شاخه‌های بزرگ جاف جوانرود بودند که به ثلاث (سلطانی، ٢/١٢٣) و امروزه به ایل ثلاث باباجانی معروف‌اند (برای اطلاع از جمعیت کوچنده و یکجانشین محلهای ییلاقی و قشلاقی این ایل در استان کرمانشاه، نک‍ : سرشماری، نتایج، ١٣٧٧ش، ١٥؛ همان، جمعیت، ١٣٤-١٣٧؛ نیز نک‍ : ایرانشهر، ١/١٣٥-١٣٦).

مآخذ: آکوپف، گ. ب. (هاکوپیان) و. م. ا. حصارُف، کردان گوران و مسئلۀ کرد ترکیه، ترجمۀ سیروس ایزدی، تهران، ١٣٧٦ش؛ اعتمادالسلطنه، محمد حسن، مرآة‌البلدان، به کوشش عبدالحسین نوایی و هاشم محدث، تهران، ١٣٦٨ش؛ الٰهی، نورعلی، برهان الحق، به کوشش تقی تفضلی، تهران، ١٣٥٤ش؛ ایرانشهر، کمیسیون ملی یونسکو در ایران، تهران، ١٣٤٢ش/ ١٩٦٣م؛ بابانی، عبدالقادر، سیر ـ الاکراد، به کوشش محمد رئوف توکلی، تهران، ١٣٧٧ش؛ تاپر، ر. ل.، «سازمان اجتماعهای کوچرو در خاورمیانه»، ترجمۀ ه‍ . مزدا، ایلات و عشایر (مجموعۀ کتاب آگاه)، تهران، ١٣٦٢ش؛ جاف، حسن، تاریخ جاف، ١٤١٦ق/ ١٩٩٥م؛ همو، «تحقیقی در مورد یک طایفۀ ناشناختۀ ایرانی»، بررسیهای تاریخی، تهران، ١٣٥٧ش، س ١٣، شم‍ ٢؛ حیـرت سجادی، عبدالحمید، ایلها و عشایر کردستان، تهران/ سنندج، ١٣٨١ش؛ دایرة‌المعارف فارسی؛ روژبیانی (روزبهانی)، محمد جمیل، «ایل جاوان»، مجموعۀ سخنرانیهای هفتمین کنگرۀ تحقیقات ایرانی، به کوشش محمد رسول دریا گشت، تهران، ١٣٥٧ش؛ زکی، محمد امین، کورد و کوردستان، مهاباد، ١٣٥٠ق/ ١٩٣١م؛ زنگنه، مظفر، دودمان آریایی، تهران، ١٣٤٧ش؛ سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچنده (١٣٦٦ش)، نتایج تفصیلی، استان باختران، مرکز آمار ایران، تهران، ١٣٦٨ش؛ همان (١٣٧٧ش)، تهران، ١٣٧٨ش؛ همان (١٣٧٧ش)، جمعیت عشایری دهستانها، کل کشور، مرکز آمار ایران، تهران، ١٣٧٨ش؛ سلطانی، محمد علی، ایلات و طوایف کرمانشاهان، تهران، ١٣٧٢ش؛ سنجابی، علی‌اکبر، ایل سنجابی و مجاهدات ملی ایران، به‌کوشش کریم سنجابی، تهران، ١٣٨٠ش؛ سنندجی، شکرالله، تحفۀ ناصری در تاریخ و جغرافیای کردستان، به کوشش حشمت الله طبیبی، تهران، ١٣٦٦ش؛ صفی‌زاده، صدیق، تاریخ کرد و کردستان، تهران، ١٣٧٨ش؛ همو، نوشته‌های پراکنده دربارۀ یارسان (اهل حق)، تهران، ١٣٦١ش؛ طبیبی، حشمت‌الله، «پنج مقاله دربارۀ قبایل کرد»، تحفۀ ناصری... (نـک‍ : هم‍ ، سنندجی)؛ همو، مبانی جامعه شناسی و مردم شناسی ایلات و عشایر، تهران، ١٣٧١ش؛ عزاوی، عباس، عشائرالعراق، بغداد، ١٣٦٦ق/ ١٩٤٧م؛ العشائر الکردیه، ترجمۀ فؤاد حمه خورشید، بغداد، ١٩٧٩م؛ فیروزان، ت.، «دربارۀ ترکیب و سازمان ایلات و عشایر ایران»، ایلات و عشایر (مجموعۀ کتاب آگاه)، تهران، ١٣٦٢ش؛ قلقشندی، احمد، صبح الاعشى، قاهره، ١٩٦٣م؛ مردوخ کردستانی، محمد، تاریخ، سنندج، ١٣٥١ش؛ مسعودی، علی، التنبیه و الاشراف، به کوشش عبدالله اسماعیل صاوی، بغداد، ١٣٥٧ق/ ١٩٣٨م؛ همو، مروج‌الذهب، بیروت، ١٩٨٩م؛ مشیرالدولۀ تبریزی، جعفر، رسالۀ تحقیقات سرحدیه، به کوشش محمد مشیری، تهران، ١٣٤٨ش؛ ملک الکلام، عبدالمجید، «عشایر جاف»، به کوشش محمد کیوان پور مکری، ماد، تهران، ١٣٢٤ش؛ یادداشتهای مؤلف؛ نیز:

علی بلوکباشی Barth, F., Principles of Social Organization in Southern Kurdistan, Oslo, 1953; Bruinessen, M.M., van, Agha, Shaikh and State, Netherlands, 1976; Edmonds, C. G., Kurds, Turks and Arabs, London, 1957; EI2, S; Entessar, N., Kurdish Ethnonationalism, Boulder/ London, 1992; Minorsky, V., »The Gūrān«, Bulletin of the School of Oriental and African Studies, London, 1943, vol. XI(1); Nikitine, B., Les Kurdes, Paris, 1956; Tehran and Northwestern Iran, ed. L. W. Adamec, Graz, 1976; Weightman, S. C. R., »The Significance of Kitāb Burhan ul-Ħaqq«, Iran, Journal of the British Institute of Persian Studies, London, 1964, vol. II.

١. E. B. Soane

٢. detribalization

www.facebook.com/kermashan1


********************************************************************************

فرنگیس کاویان 1390 اسلام اباد غرب

برداشت باذکرمنبع بلامانع است.

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در پنجشنبه ششم بهمن 1390 و ساعت |

دانلود سری کامل آلبومهای

 استاد ناصر رزازی

جهت دانلود روی نام البوم ویا قسمتهای ان کلیک نمایید.

باتشکر فراوان از سایت جوانرود موزیک - ماله پری موسیقی کوردی

********************************************

۱-  خه می نان

۲ - رازیانه

۳ - پاییز

۴ - ایواره 

قسمت اول  

قسمت دوم

۵ - نیاز

۶ - حه لبجه

۷ - خالو 

قسمت اول

قسمت دوم

۸- لیمو شیرازی

قسمت اول

قسمت دوم

۹ - چیمن کرکوکی

۱۰- کرماشان

قسمت اول

قسمت دوم

۱۱- گومه شین

قسمت اول

قسمت دوم

*********************************************

منبع  :  جوانرود موزیک- ماله پری موسیقی کوردی

*********************************************

فرنگیس کاویان ۱۳۹۰اسلام اباد غرب

برداشت باذکرمنبع بلامانع  میباشد.

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در شنبه یکم بهمن 1390 و ساعت |
  
آهنگ زیبای 
 
 "  هه ری لاوه   "
 
 با صدای استاد ناصررزازی واستاد نجم الدین غلامی 
 
اجراشده در کانال کورد ست
 
 
جهت دانود فایل تصویری روی هه ی لاوه   کلیک نمایید.
 
جهت دانود فایل صوتی روی  هه ی لاوه  کلیک نمایید.
 
***************************************
 
 
 
***************************************
 
فرنگیس کاویان ۱۳۹۰ اسلام اباد غرب
 
برداشت باذکرمنبع بلامانع است.
+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 و ساعت |
 
 ***هوره ***
آوایی به قدمت هزاران سال

چند قطعه هوره از هنرمندان دیارمان را تقدیمتان می نمایم
امیدوارم بپسندید.
در صورت تمایل به مشاهده تاریخ وهویت هوره می توانید به آرشیو وبلاگ مراجعه نمایید.

جهت دانلود روی نام اهنگ کلیک نمایید.
 
 
 
**************************
 
 
 
 
هوره مرحوم  ابراهیم حسینی
 
**************************
 
 
 
مرحوم ابراهیم حسینی 3


فرنگیس کاویان 1390 اسلام آباد غرب
برداشت باذکرمنبع بلامانع است.
+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 و ساعت |

بچوو چووپی کیش، چووپی هاده‌سد


باڵ به‌یوو نه‌ وای سارد نه‌فه‌سد


دنیا ده‌ور ده‌وره، ئمرووژ ده‌ورده


یه‌ێ رووژی گرن، چووپی وه‌ده‌سد

"ئه‌سه‌د چراغی"

فرنگیس کاویان ۱۳۹۰ اسلام اباد غرب

برداشت با ذکرمنبع بلامانع است.

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 و ساعت |

 

جهت دانلود روی   یا حسین شهید (ع)  کلیک نمایید.

آهنگ

 ** ئسرین چو **

با صدا وآهنگسازی : فرزاد حسینی

اشعار ودکلمه : فرهاد جهانبیگی

نی : محسن نهانی

تدوین :  کامران فرزامی نژاد

تنظیم : محمد رضا کرمی

***********************************************

متن اشعار:

تا باڵ چه‌و به‌ردا فه‌ڵه‌ك ئمشه‌و وره‌و داوان زه‌ۊ

نه گوڵ بۊ و نه باخه‌وان ، نه تازه زاوا بۊ نه وه‌ۊ

 

نه له‌شكه‌رێ نه په‌ێكه‌رێ ، نه سه‌ر بۊ و نه ساێه‌وان

له كه‌ربه‌لا ده‌ریاێ له خۊن ، ئازیه‌تی بۊ ئاسمان

 

كه‌فته هلا خۊن بێ مدوو سه‌ر نا له داوان فورات

تا پڕ بكه‌ێ یه‌ێ كاسه ئاو به‌ێدن وه عه‌لیه‌سغه‌ر خه‌ڵات

 

ئه‌ێ كه‌ربه‌لا چه‌رخێ بخوه ، چه‌و گل بێێه بۊنه‌و پیاێ

یارێگ ، براێگ ، فریاره‌سێگ ، ده‌سێ گْ كارێ لێ هڵاێ

 

یه‌ێ كوورپه كوڕ شه‌ش مانگێێه ، یه‌ێ نه‌و نمام تازه جوان

یه‌ێ سه روه‌رێ تاجْ سه‌رێ ، یه‌ێ به‌ش له نۊر ئاسمان

 

كه‌ فتن وه زه‌ۊ له‌ت له‌ت له‌شن ، سه‌ر له جیێێ په‌ێكه‌ر جیا

ته‌ن كه‌فته ژێر خه‌نجه‌ره‌یل ، سه‌ر بۊ وه تاج نه‌ێزه‌وا

 

ئه‌ێ ئاسمان كه‌ێ وه‌ختدۊ نگریسیید بۊنن وه چه‌و

ئێره بگیر و ده‌نگ مه‌كه ، هایده خه‌وه‌ر یا هایده خه‌و

 

له‌و ڕووژ شۊم شوون سییه تاگه‌ر قێامه‌ت دادمه

هه‌ر یا حسه‌ێن و ئه‌لوه‌دا هاناده‌ر فه‌ریادمه

 

ئه‌سرین چه‌و و خۊن له دڵم – ڕووڵه لای عه‌لی لای

ڕا ژینه‌گه‌ێ بێ حاسڵم – ڕووڵه لای عه‌لی لای

 

بێ ت م دی له‌ێره نییم – ڕووڵه لای عه‌لی لای

كونج كلاوه‌س دی جییم – ڕووڵه لای عه‌لی لای

 

شیرین شه‌مامه‌ێ نه‌و ڕه‌سم – ڕووڵه لای عه‌لی لای

بڕیا له داواند ده‌سم – ڕووڵه لای عه‌لی لای

 

بیلا بنوڕم جار تر – ڕووڵه لای عه‌لی لای

ئه‌ێ كوورپه‌گه‌م هه‌رچێ كه‌سم – ڕووڵه لای عه‌لی لای

 

خه‌ڵتان وه خۊن كۆڵپێچنه‌ك – ڕووڵه لای عه‌لی لای

وه‌‌و تیره‌ گ داله ده‌سم – ڕووڵه لای عه‌لی لای

******************************************************

فرنگیس کاویان ۱۳۹۰ اسلام اباد غرب

برداشت با ذکر منبع بلامانع است.

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در جمعه شانزدهم دی 1390 و ساعت |

 

"له رووژی ترسم"

له رووژی ترســـــم دڵ بــــووده ناشـــاد
هــه‌رچـی ك داشتیم بوه‌یـــمن لــــه یــــاد
له هویرمان بچوود ك ئیمـــــه کوردیــــم
رووڵــه‌ی که‌یخســــره‌و، ئاریائــی نــژاد
فه‌رامووش بکه‌یـــــم خـــاوه‌ن تاریخیـــم
له‌ هووز و تیره‌ی ســــاســــانی و مــــاد
له رووژی ترســــم لــــه‌ی خاك پاکـــــه
که‌س ده‌نگ به‌رز نه‌که‌ی له ده‌س بیـــداد
گشت بوونــه چــــاکر زه‌‌هـــاک ده‌وران
ره‌نج کاوه‌ی کورد بیــــه‌یمن وه بــــــــاد
جه‌شنــــمان بووده جه‌شـــــن بیگانـــــــه
له‌جی خوه‌ر نازار، مانگ بووده نه‌مــاد!
له رووژی ترســــم، نه ژن و نه پیـــــــا
نه حه‌تتــــا ئه‌وه‌ی ئه‌زیـــــــزه لــــــه‌لاد
دی له وه‌ر نه‌کــــــه‌ی له‌باس کـــــوردی
یا قســـه نه‌کــــه‌ی وه زووان ئــــــه‌ژداد
هه‌ڵـــه‌و بگه‌ردی لــه فه‌رهه‌نگ خــوه‌ی
به‌زم و باو فه‌ره‌نـــگ باس بکه‌ی ئـه‌ڕاد
له رووژی ترســــم لـــه‌ کــــورده‌واری
دی که‌س نه‌زانی له مه‌عنــــای عشـــــق
نه دوێت شیرین بوو نه کوڕ وه فه‌رهـاد
دروو ده‌لـه‌سـه، جی راســــی بگـــــری
هه‌رکه‌س راسی کرد سه‌ر بیــه‌ی وه باد
ئه‌ی خوه‌یشک و برای ئازیز کــــــوردم
نه‌که‌ی تاریخــد بوه‌یــــدن لـــه یـــــــاد!
چوون چرای ریــده ئه‌ڕای هه‌میشـــــــه
ئه‌ر خامووشه‌و بوود، تاریکه نــــــوواد
شانازی بکــــه وه فه‌رهه‌نگ خـــــــوه‌د
تا گشت بزانن چـــه‌ن بــه‌رزه ئــــــه‌ڕاد
ئه‌ی کـــورده‌واری گیانم وه فــــــــه‌دات
ئه‌هــوورامه‌زدا وه پشت و پـــــــــــه‌ناد

 شاعر :  جانی کرماشانی

-----------

برگردان شعر به فارسی:


از روزی می‌ترسم که دلم ناشاد گردد
وهر آنچه که داشتیم را از یاد ببریم
از یاد ببریم که ما کرد هستیم
که فرزند کیخسرو آریایی نژادیم
فراموش کنیم که صاحب تاریخیم
که از تیره و تبار ساسانی و ماد هستیم
از روزی می‌ترسم که در این خاک پاک
کسی صدایش در برابر ظلم و بیداد بالا نیاید
و همه نوکر و غلام ضحاک زمان شوند
و رنجی را که کاوه‌ی آهنگر کشید به باد بدهیم
جشنهای باستانی ما جای خود را به جشن بیگانگان دهد
و به جای خورشید نازنین، ماه نماد ما شود!
از روزی می‌ترسم که نه زن و نه مرد
و نه حتی کسی که برایت عزیز و نور چشمی است
دیگر لباس کردی بر تن نکند
و یا به زبان آبا و اجدادی خود صحبت نکند
از فرهنگ خود روی‌ گردان شود
و به چیزهایی که باب فرنگ است روی بیاورد
از روزی می‌ترسم که در فرهنگ کردها
عشق و عاشقی نیز از بین برود
دیگر کسی معنای عشق و عاشقی را نفهمد
نه دختری مانند شیرین و نه پسری مانند فرهاد باشد
دروغ و ریاکاری جای راستی را بگیرد
و هر آنکس که راستگو باشد سر خود را به باد بدهد
ای خواهر و برادر عزیز کردم
نکنه که روزی تاریخ خود را فراموش کنی
چون همیشه مانند چراغ راهی خواهد بود
که اگر خاموش گردد جلو راهت تاریک خواهد گشت
پس به فرهنگ خودت افتخار بکن
تا همه بدانند که چقدر برایت با ارزش و بلندمرتبه است
جانم فدایت ای کرد و فرهنگ زیبای کردی
اهورامزاد همیشه پشت و پناهت باشد

 منبع : وبلاگ کرماشان

 

فرنگیس کاویان 1390 اسلام آباد غرب

برداشت با ذکر منبع بلامانع است.

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 و ساعت |

پرفسورایرج گنج‌بخش



دکتر ایرج گنج بخش در سال 1332 در روستای بلوردی از توابع بخش بیستون در خانواده‌ای کشاورز و تهیدست به دنیا آمد. پدرش که رعیت بود، در سن 68 سالگی به دلیل بیماری آنژیو پلاسمای قلبی فوت کرد. مادر دکتر گنج بخش به همراه او و خواهرش به کرمانشاه آمده و در محله چقا میرزا ساکن شدند. دکتر گنج بخش که در آن زمان دانش آموز بود، با کفاشی امرار معاش می‌کرد و مادرش نیز در خانه‌های مردم خدمتکار بود. پس از مدتی و به دلیل موفقیت تحصیلی، دکتر گنج بخش در رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شد. پس از پایان تحصیلات درسال 1346 برای ادامه تحصیلات، ابتدا به انگلستان و بعد به فرانسه رفت تا به عنوان فوق تخصص جراحی قلب خود را به دنیای پزشکی معرفی کند.
در سال 1986 میلادی رئیس بیمارستان ژاکوپ دلانته شهر مارسی شد و پس از مدتی به ریاست بزرگترین بیمارستان قلب فرانسه یعنی سن پتیه منصوب گردید. وی تا کنون 380عمل جراحی قلب انجام داده که طولانی ترین آنها 26 ساعت بوده و بدون شک مهمترین جراحی وی، عمل جراحی قلب ژاک شیراک رئیس جمهور اسبق فرانسه است.

ژاك شیراك كه دو دوره، ریاست جمهوری فرانسه را به مدت دوازده سال تا سال 2007 میلادی در اختیار داشت، بیمارستان سن پتیه را به بیمارستان نظامی «وال دو گراس» كه معمولا مقامات فرانسوی عملیات جراحی و پزشكی خود را در آن انجام می‌دهند، ترجیح داد و حاضر شد تا یك پزشك مشهور ایرانی دستگاه «پیس میكر» را در بالای قلب وی جای دهد. دستگاه پیس میكر برای آن دسته از بیماران قلبی كه ضربان قلب آنها به طور نامنظم كار می‌كند استفاده می‌شود. با این دستگاه میزان ضربان قلب متناسب با فرد بیمار تنظیم می‌شود.

گفتنی است دكتر ایرج گنج‌بخش در حال حاضر بزرگ‌ترین چهره جراحی قلب در كشور فرانسه است و در سال 1990به عنوان کاندیدای دریافت نوبل پزشکی مطرح بود اما بنا به دلایل نامعلوم دکتر یوهان کرایچنف به جای وی جایزه را دریافت کرد. او هم اکنون در رشته های مختلف جراحی باز و نیمه باز و بسته قلب و هم چنین الکترو کاردیو گرافی پیشرفته، دارای تالیفات و کتب ارزشنمد بسیاری است که در دانشگاههای معتبر جهان تدریس می شود.

(بر گرفته از سایت انجمن دانشجویان ایرانی)

فرنگیس کاویان ۱۳۹۰ اسلام اباد غرب

برداشت با ذکرمنبع بلامانع است.

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در چهارشنبه هفتم دی 1390 و ساعت |
 

بهترینهای "   متین  "  خواننده کرد

جهت دانلود روی نام آهنگ کلیک نمایید.

طمع

سوور(عروسی)

سلام

میمزا

خیال

خانم گل

حلقه دام

گلی

فرنگیس کاویان۱۳۹۰ اسلام اباد غرب

برداشت با ذکرمنبع بلامانع است

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در سه شنبه ششم دی 1390 و ساعت |

" دالگه "
چراخ چه‌وت دی نییه، د
ڵم یه‌تیمه داڵگه
تو چیدنوو، منیش مه‌نم، خودا که‌ریمه دا
ڵ
گه

له وای گه‌
ڵ
ا وه زه‌وی رزم، م له تو بیشتره‌ک سزم
تو داخ خوه‌د ك نه یدنه، وه‌لی م دیمه دا
ڵ
گه

دوای چه‌وه‌یل کا
ڵ
تو، به‌شم بویه وه بی به‌شی
گو
ڵی له باخ دڵخوه‌شی، م که‌ی که‌نیمه داڵ
گه

خه‌زان رشی له باخ گو
ڵ، پوف که‌یدنه چراخ گوڵ

نیشتن خه‌مین له داخ گو
ڵ ، ره‌سم قه‌دیمه داڵگه

منو خیال دویری تو، وه پرشه پرش نویر تو
ك کووچه کووچه هویر تو، وه د
ڵ ده‌ویمه داڵ
گه

لیوای لیو فرشته‌گان، ره‌سیده ما
ڵ
ئاسمان
وه با
ڵ وشکمان بنوور، هیمان مه‌نیمه داڵ
گه

رزا مه‌وزونی(رضا موزونی)

 ***********************************************

"داڵگه"

له‌ی ماڵ چووڵ بیده‌نگه‌، ته‌نيا مه‌نيده داڵگه !
وه‌ به‌رزی هه‌ساره‌گان، گه‌ورا مه‌نيده‌ داڵگه !

هه‌نای چه‌وم كه‌فيدنه نمویر پڕله حه‌سره‌تد
ئویشم له هرچی خوه‌زيه‌وه، جيیا مه‌نيده داڵگه!

له ئی غريبی شه‌وه فره په‌شيو دوینمه‌د
له شاره‌گه‌ی په‌ژاره هه‌م، ئه‌ڕا مه‌نيده داڵگه؟!

ئاگر وه گيانه‌گه‌م مه‌نه، دی كه‌م له‌ ته‌نيايي بناڵ!
شايه‌د له هووز ئاسمان وه‌ جا مه‌نيده داڵگه!

خه‌م و خۆسه له كوو توه‌نی پشت خياڵد بشكنی؟!
وينه‌ی په‌راوو بيستوین وه پا مه‌نيده داڵگه!

گوڵه‌م گوڵه‌م خوسه‌يلمان تێدن وه پابووس دڵد
له ئی كه‌ويرو سه‌ختيه ده‌ريا مه‌نيده داڵگه!

سروده‌ی مهوش سلیمان پور

فرنگیس کاویان ۱۳۹۰ اسلام اباد غرب

برداشت با ذکر منبع بلامانع است.

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در دوشنبه پنجم دی 1390 و ساعت |


سه ر ده م

******************************************************************************
ده باره

فرنگیس کاویان 1390اسلام اباد غرب برداشت با ذکرمنبع بلامانع است
+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت |

آلبوم جدید حسین صفامنش بنام 

 ""  زوون له ور  ""

 

********************************************************

1- هه واره     **     دانلود غیر مستقیم     **      دانلود مستقیم

۲- ئه ی خدا     **     دانلود غیرمستقیم     **     دانلود مستقیم

                         ۳- زوون له وه ر   * *   دانلود غیر مستقیم     **     دانلود مستقیم                      

۴- ئمشه و      **     دانلود غیر مستقیم     **     دانلود مستقیم

۵- زوخ     **     دانلود غیر مستقیم         **       دانلود مستقیم

           ۶-  به د مه س    **    دانلود غیر مستقیم     **     دانلود مستقیم        

           ۷- سه فه ر خوه ش     **     دانلود غیر مستقیم     **     دانلود مستقیم

        ۸ - چه به که م    **       دانلود غیر مستقیم      **     دانلود مستقیم

 ۹- دایه      **        دانلود غیر مستقیم      **     دانلود مستقیم

***************************************************

جهت دانلود کامل آلبوم در یک فایل فشرده برروی لینک ذیل کلیک نمایید.

دانلود غیر مستقیم

دانلود مستقیم

***************************************************

فرنگیس کاویان ۱۳۹۰ اسلام ابادغرب

برداشت باذکرمنبع یلامانع است. 

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 و ساعت |


شرفنامه
تاریخ مفصل کردستان


این پیکره نشان گر ارزشمند ترین ،دیر پا ترین و تفصیلی ترین کتابی است که پیرامون کردها و کردستان نگاشته شده است.نویسنده این اثر دیر پا و ارزنده ،شرف خان ابن شمس الدین بدلیسی است و در سال 1597 میلادی ،1005 هجری به زبان ادبی-تاریخی آن روزگاران ،فارسی به نگارش در آمده است.ارجمندی شرفنامه و سترگی کوشش بدلیسی از ان روی است که پیش از او هیچ کتاب جامعی پیرامون تاریخ کردها نوشته نشده بود.چنانکه در زمان ساسانیان و اوایل اسلام چادرنشینان کوهستان‌های فارس را کرد می‌خواندند. اگر تاریخ اقوام کرد در پیش از اسلام تاریک و مبهم است، تاریخ آنان در پس از اسلام در پرتو تألیفات مورخان ، تا اندازه‌ای روشن‌تر است، اما در این دوره هم، چون از کرد به‌طور فرعی و ثانوی- ضمن اخبار ممالک اسلامی- سخن به میان آمده، درباره تاریخ این قوم به‌طور اساسی و مستمر مطلب کاملی نوشته نشده و بایستی گفت تنها در دوره صفوی نخستین کتاب مهم درباره قوم کرد به زبان فارسی تدوین شده که همان شرفنامه بدلیسی است. شرافنامه بدلیسی به صورت خطی در بسیاری از کتابخانه های معتبر ایران و هند و عثمانی بود.به دلیل نیاز پیرامون آگاهی از تاریخ کردان ،در سالهای میانی سده نوزدهم میلادی مورد توجه مورخان و خاور شناسان برجسته اروپایی قرار گرفت و سرانجام به کوشش ولادیمیر ولیامینوف زرنوف ،عضو آکادمی فرهنگستان علوم روسیه -سن پترزبورگ ،در سال 1860 در نسخه های کم شمار برای نخستین بار به چاپ رسید...ولادیمیر زرنوف در مقدمه ای که برای این کتاب نگاشته چنین می گوید...این کتاب معتبر ترین ،مهم ترین و قابل ملاحظه ترین بخش تاریخ کرد است و از این بابت منبعی است که ارزش و اهمیت ان در وصف نمی گنجد.شهرت و ماندگاری نام بدلیسی ، نه به سبب رخدادهای سیاسی و نظامی زندگی او، که بیشتر به دلیل تألیف کتاب شرفنامه است که آن را به نام سلطان عثمانی محمد سوم نوشته است (بدلیسی ، چاپ عباسی ، ص 5، 9). این کتاب تاریخ مفصل امیران و حاکمان کرد و تاریخ مختصر صفویان و عثمانیان است . تعیین تاریخ دقیق آغاز و پایان نگارش اثر به طور قاطع دشوار است ، زیرا گرچه 1005 آخرین تاریخ مذکور در کتاب است (همان ، ص 584)، به نسخه ای از شرفنامه که کتابت آن در اواخر محرم 1007 پایان یافته و به نظر مؤلف رسیده اشاره شده است ( شرفنامه ، چاپ قاهره ، مقدمة ولیامینوف زرنوف ، ص 16) که معلوم نیست نسخة اصلی و نخستین اثر است یا کتابت دیگری از آن ، اما همین امر به اعتبار متن موجود می افزاید.

شرفنامه به فارسی و با نثری ساده و روان نوشته شده و در آن فراوان به اشعار فارسی و به ویژه شاهنامه فردوسی استشهاد شده است .

این اثر به مقدمه ، چهار صحیفه و یک خاتمه تقسیم می شود: مقدمه ، در باب نسب طوایف کرد؛ صحیفة اول ، در پنج فصل دربارة تاریخ فرمانروایان دیار بَکر و جزیره ، والیان دینوَر و شهرِ زور (حَسَنْویه )، امیران لر بزرگ یا فَضلویَه ، لر کوچک و سلاطین مصر و شام مشهور به آل ایوب ؛ صحیفة دوم ، در پنج فصل دربارة تاریخ حاکمان اردلان ، حَکّاری (شنبو)، عمادیه (بهدینان * )، جزیره (بُختی )، حِصن کَیفا (ملکان )؛ صحیفة سوم ، دربارة تاریخ سایر حاکمان و امیران کردستان در سه فرقه ؛ صحیفة چهارم دربارة تاریخ امیران و حاکمان بدلیس ، و ذیلی در باب سرگذشت مؤلف کتاب ؛ خاتمه ، مشتمل بر تاریخ سلاطین عثمانی ، صفوی ...با وجود پیشکش شدن کتاب به سلطان عثمانی بدلیسی در شرح سرگذشت قوم کرد از اسطوره شاهنامه فردوسی مدد گرفته و حکایت ضحاک و فرستادن جوانان را به دیار ی مورد بحث قرار می دهد که کردستان نام گرفت....بدلیسی در صفحه 12 چنین می نگارد...در زمان ضحاک ماران که پنجم سلاطین پیشدادیان است و بعد از جمشید بر سریر سلطنت ایران و توران و بل جهان متمکن شد ،... چو جمشید ازین وحشت آباد رخت...برون برد بگرفت ضحاک تخت......قضا کرد ملک اقالیم سبع....بدلیسی اشاره به مغز خوری ماران دوش ضحاک می کند و بر این باور است که....شخصی که بر سر مقتولان بوده بغایت مرد کریم طبع رحیم..هر روز یک شخص را بقتل آورده مغز سر گوسفند داخل مغز او می نمود و شخص دیگر را بپنهانی آزاد می کرده بدان شرط که ترک اوطان نموده در قلال جبال که اصلا اثر آبادانی نبوده باشد توطن نموده ساکن باشند.آهسته آهسته جمعی کثیر مجتمع گشته ازدواج نمودند و اولاد و احفاد ایشان را کرد لقب کردند...بدلیسی پیرامون سرگذشت نسب حاکمان بدلیس نیز نگاشته ای جالب توجه دارد و آشکارا آنان را ایرانی و از نسل ساسانیان دانسته است...در صفحه 362 کتاب چنین نگاشته است...نسب حکام بدلیس به اکاسره می رسدو بین الناس از اولاد انوشیروان اشتهار دارند....اما اصح آن است که در زمان انوشیروان جامسب ابن فیروز که پنجم سلاطین کسریست به نیابت از قباد به حکومت و دارایی ارمن و شیروان قیام می نمود و ....کتاب شرفنامه اگر چه از نظرگاه بررسی آداب و رسوم ،فولکلور و زبان نوشتاری و گویشی کردها واجد ارزشهای بسیار درخوری است.،اما من بر این باورم که ارجمند ترین ویژگی شرفنامه دو دو چیز است....نخست آشنایی با نام های اصیل و جغرافیایی ایران و ترکیه کنونی و دو دیگر شناخت دقیق از آدب و رسوم ایرانی قوم کرد...اگر چه در این کتاب می توان شرح نسبتا دقیق و روایت های بیطرفانه ای را پیرامون تاریخ روابط ایران و عثمانی شاهد بود.قلم بدلیسی با وجو.د اهدای کتاب به سلطان عثمانی نسبت به پادشاهان ایرانی همواره با ادبانه و منصفانه است.اگر چه کفه داوری هایش به دلیل تعلق به اهل سنت چربش مختصری به عثمانیان دارد.اما رنگ روایات و تمثیل ها همه ایرانی است و هیچ گرایشی به ترکان عثمانی به جز حوزه تعلقات مذهبی در آن دیده نمی شود.از نظر گاه جغرافیای تاریخی کتاب بدلیسی همچون دایره المعارفی پرده از نامهای واقعی شهر ها ،آبادی ها ،رودها و کوه ها بر می دارد.نامهایی چون اران و شیروان و ارمنیه و آذربایجان و خوزستان صد ها بار در کتاب مورد استفاده قرار گرفته است.کتاب روایت های درخوری پیرامون فولکلور اقوامی چون لر ها و عرب ها و ترک ها دارد.....کتاب شرفنامه کتابی سترگ و بس ارجمند است و سندی مهم در فرهنگ مداری و ایرانی بودن کرد های تمامی گیتی...و چه زیبا و ارجمندانه و فاخر بدلیسی ایرانیت دیر پای کردها را اثبات می کند و بر تعلق این قوم سلحشور و ازاده بر ایران این گونه تاکید می ورزد... در صفحه 15 بدلیسی پیرامون کردان این گونه می نگارد...لفظ کرد تعبیر از شجاعتست..چرا که اکثر شجاعان روزگار و پهلوانان نامدار از این ططایفه بر خاسته اندو لهذا پهلوان پیلتن و دلاور تهمتن رستم زال که در ایام حکومت پادشاه کیقباد بوده از طایفه اکراد است و چون تولد او در سیستان بوده به رسم زابلی اشتهار یافته است و صاحب شاهنامه فردوسی طوسی رحمه الله علیه صفت او را رستم کرد کرده و در زمان ملوک عجم هر مز بن انوشیروان سپهسالار نامدار و پهلوان روزگار بهرام چوبین .......او نیز از طبقه اکراد است ..و اعنی پهلوان فرهاد که در زمان خسرو پرویز ظهور کرده از طایفه کلهلر است .....بدلیسی پادشاهان ایرانی را با عبارت پادشاهان دی شوکت عجم یاد کرده است.........اینک که دروغزنان و جاعلان تاریخ و فرهنگ دیر پای ایرانی بر انند تا با توسل به خدعه و فریب و تزویر از ملتی یکپارچه و دیر پا چون ایران ،به خیال خام خود کشوری چند ملیتی بیافرینند بر فرزندان شایسته ایران و به ویژه هم میهنان کرد بایسته است که کتاب سترگ بدلیسی را بخوانند و با توسل به سرچشمه های اصیل و مستند تاریخی بر ایرانیت دیر پای خویش و پهلوانی و شلحشوری کردی خویش ببالند و کیست که نداند کتاب بدلیسی چون جواهری، اندیشه باژگونه و دروغین صد ها فریبکار ضد ایرانی را بر باد می دهد و رسوا می سازد

 

منابع : ۱- وبلاگ میهنم ایران
          ۲- سایت بالاترین

لینک اصلی مطلب  :  http://atropat.persianblog.ir/post/105 


فرنگیس کاویان 1390 اسلام آباد غرب

برداشت با ذکرمنبع بلامانع است.

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 و ساعت |

 فرارسیدن ایام سوگواری سرور وسالار شهیدان عالم امام حسین(ع) برهمگان تسلیت باد.

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در دوشنبه هفتم آذر 1390 و ساعت |

آلبوم جديد ،شاد و فوق العاده زيبا و شنیدنی Aziz Weysi با نام Harzane

هه رزانه

وه ره دی

رانه وران

سلیمانی

هه ناره

کراس رش

هه ولیر

کرماشان

جهت دانلود  کامل البوم روی کلمه کرد وکردستان کلیک نمایید

منبع سایت تک ترانه

فرنگیس کاویان ۱۳۹۰ اسلام اباد غرب

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 و ساعت |

اهنگ بسیار زیبا و بیاد ماندنی ئاخ له بی کسی از هنرمند خوش آواز دیارمان شهاب جزایری

تقدیم به دوستداران هنر کورد وکوردستان

جهت دانلود آهنگ روی کلمه زیر کلیک نمایید.

۱ -  دانلود (لینک غیر مستقیم)

۲ - دانلود مستقیم 

w

ئاخ له بی که سی وای له بی که سی

کردی پریش وزارم شه و تا سحر بیدارم

بچم له کی بپرسم ناو و نیشان یارم

ئاخ له بی کسی

وای له بی کسی

له دور ونازه و تیه ی وه هار نازنینم

تا بیستون پاوه جاس فرهاد ئه و شیرینم

عاشه قی،دروین که واوم تشنه ی جامی شراوم

شه و گردی غه ریب و ته نیا مجنون وه شی خه راوم

کردی پریش وزارم شه و تا سحر بیدارم

بچم له کی بپرسم ناو و نیشان یارم

ئاخ له بی کسی

وای له بی کسی

له دور ونازه و تیه ی وه هار نازنینم

تا بیستون پاوه جاس فرهاد ئه و شیرینم

عاشه قی،دروین که واوم تشنه ی جامی شراوم

شه و گردی غه ریب و ته نیا مجنون وه شی خه راوم

فرنگیس کاویان ۱۳۹۰ اسلام اباد غرب

برداشت باذکرمنبع بلامانع است.

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 و ساعت |


ئیسلام ئابادی رۆژئاوا


شارستانی ئیسلام ئابادی رۆژئاوا یه‌کێک له‌ شارستانه‌کانی پارێزگای کرماشانی سه‌ر به‌ رۆژهه‌ڵاتی کوردستانه‌ که‌ ده‌که‌وێته‌ 60 کیلومیتریی باشووری رۆژئاوای شاری کرماشان.
ئه‌م شارستانه‌ له‌ باری هه‌ڵکه‌وته‌ی جوغرافیاییه‌وه‌ له‌ باکووره‌وه‌ له‌ گه‌ڵ شارستانی "داڵاهۆ"، له‌ باشووره‌وه‌ له‌ گه‌ڵ شارستانی "شیروان چه‌رداوڵ"، له‌ رۆژهه‌ڵاته‌وه‌ له‌ گه‌ڵ "کرماشان" و له‌ رۆژ ئاواوه‌ له‌ گه‌ڵ شارستانی "گیڵانی رۆژئاوا" سنووری هاوبه‌شی هه‌یه‌.
رووبه‌ری جوغرافیایی ئه‌م شارستانه‌ 2100 کیلومیتری چوار گۆشه‌یه‌. ئه‌م شارستانه‌ له‌ دوو به‌خشی "حومه‌یل" و به‌خشی مه‌رکه‌زی ئیسلام ئاباد و حه‌وت گه‌وره‌دێ " دهستان" و 204 گوند پێک هاتووه‌.
به‌ پێی ئاماره‌کان ئه‌م شارستانه‌ 155000 که‌س حه‌شیمه‌تی هه‌یه‌، هه‌موو خه‌ڵکی ئه‌م شارستانه‌ کوردن و به‌ زاراوه‌ی "که‌لهوڕی" قسه‌ ده‌که‌ن و له‌ باری ئایینییه‌وه‌ خه‌ڵکی ئه‌م ناوچه‌یه‌ موسڵمانی شیعه‌ مه‌زهه‌ب و یارسانن.
پێش له‌ ئیسلام ناوی ئه‌م شاره‌ "مه‌نده‌لی" بووه‌ و دوای داگیر کردنی کوردستان له‌ لایه‌ن موسڵمانه‌کانه‌وه‌ و له‌ کاتی ده‌سه‌ڵاتدارێتی هارون خه‌لیفه‌ی عه‌باسیدا ناوی ئه‌م شاره‌ ده‌گۆڕدرێت بۆ "هارون ئاباد" و دواتر له‌ ساڵی 1309 هه‌تاوی و به‌ فه‌رمانی ره‌زا شا ناوی ئه‌م شاره‌ ده‌کرێت به‌ "شا ئاباد" و دوای سه‌رکه‌وتنی شۆڕشی گه‌لانی ئێران و له‌ ساڵی 1357 هه‌تاوی ناوی ئه‌م شاره‌ ده‌گۆڕدرێت بۆ ئیسلام ئابادی رۆژئاوا.
شاری ئسلام ئابادی رۆژئاوا 1350 میتر له‌ ده‌ریا به‌رزتره‌ و ئاوو هه‌وایه‌کی گه‌رم و نیمه‌ وشکی هه‌یه‌. له‌م ده‌ڤه‌ره‌ دوو کێوی به‌رزی کێوی " نوا کوێ" ( کێوی نوح)، و کێوی "نسار" هه‌ڵکه‌وتوون که‌ بوونه‌ته‌ سه‌رچاوه‌ی ئاوی چۆمه‌کانی "راوه‌ند"، "مڕێک" و " شامار" و چه‌ندین سه‌راوی گه‌وره‌و بچوک له‌م ناوچه‌یه‌.
ڕێژه‌ی باران بارینی ساڵانه‌ له‌م ناوچه‌یه‌ 520 میلیمیتره‌، و ده‌شتی گه‌وره‌و به‌ پیت و به‌ره‌که‌تی "ماهیده‌شت" له‌م ناوچه‌یه‌ هه‌ڵکه‌وتووه‌ که‌ له‌ باری کشتوکاڵه‌وه‌ گرینگیه‌کی تایبه‌تی هه‌یه‌.
زۆرینه‌ی خه‌ڵکی ئه‌م ناوچه‌یه‌ به‌ کا‌ری کشتوکاڵ و ئاژه‌ڵدارییه‌وه‌ سه‌رقاڵن و بژێوی ژیانیان به‌م شێوه‌یه‌ دابین ده‌که‌ن.

ئیسلام ئاباد له‌ باری کشتوکاڵ و باخدارییه‌وه‌ وه‌ک ناوچه‌یه‌کی ده‌وڵه‌مه‌ندی کوردستان دێته‌ ئه‌ژمار که‌ ساڵانه‌ به‌ ڕێژه‌یه‌کی زۆر گه‌نم، جۆ، گوڵه‌دان، نۆک، گوێز، هه‌نجیر، سێو، ترێ، هه‌رمێ وبادام له‌ زه‌وییه‌ کشتوکاڵییه‌کان و باخه‌کانی ئه‌م ناوچه‌یه‌ به‌رهه‌م ده‌هێنرێت. له‌ باری کانگای ژێر زه‌ویشه‌وه‌ چه‌ندین کانگای به‌ردی " مه‌ڕمه‌ڕ" به‌ردی" دوڵمیت" و به‌ردی "ماڵۆن" له‌م ناوچه‌یه‌ هه‌ڵکه‌وتوون.
هه‌روه‌ها بوونی چه‌ندین ئاسه‌واری مێژوویی و شوێنه‌واری سروشتی جوانی وه‌ک: کۆشکی ساسانی فیروزئاباد، قه‌ڵای شیان،
ئاگر که‌ده‌ی شیان، ته‌په‌ی چوغاگاوانه‌، ئاگر که‌ده‌ی میل میلگه‌ی سیاسیا، کاروانسه‌رای ماهیده‌شت، سه‌راو هه‌رسم،
سه‌راو شه‌ره‌ف ئاباد و سه‌راو شیان و.... بوونه‌ته‌ هۆی ئه‌وه‌ که‌ ئه‌م ناوچه‌یه‌ له‌ باری تووریستیشه‌وه‌ گرینگییه‌کی تایبه‌تی هه‌بێت.

 

فرنگیس کاویان 1390 اسلام اباد غرب

برداشت باذکرمنبع بلامانع است.

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 و ساعت |

داوود خان کلهر

داود خان کلهر که در دوره پیش از مشروطه فرمانروای کرمانشاهان بود در استبداد صغیر محمد علی شاهی با سواران کرد به قصد تصرف تهران به راه افتاد. اما در بیستون با قوای دولتی درگیر شدند و به همراه پسرش جوانمیر کشته شد.

عکس، برگرفته از کتاب تاریخ کرمانشاهان نوشته محمد علی سلطانی

چکیده‌ای از کتاب ایل کلهر در دوره‌ی مشروطیت:
يكي از مهمترين ويژگي هاي سالهاي پس از انقلاب مشروطيت
ايران ،هرج ومرج اوضاع سياسي ، اجتماعي و اقتصادي كشور بود.يكسري عـــوامل خارجي و داخلي در ايجاد اين بي نظمي ها نقش اساسي داشتند.رقابت دول انگليس و روسيه بر سر منافع خود در ايران از جمله عوامل خارجي به شمار ميرود.در كنار اين مسئله يك سري عوامل داخلي نيز در اين هرج ومرج دخالت مستقيم داشتند ، از آن ميان بايد به شورشهاي سالارالدوله قاجار فرزند سوم مظفر الدين شاه اشاره نمود.
كرمانشاه يكي از استانهاي بزرگ كشور ، مركز اصلي يكي از ايلات بزرگ غرب به نام ايل كلهر مي باشد كه نقش مركزيت شورشهاي سالارالدوله را داشت. ايل كلهر تحت ايلخاني داودخان كلهر در سالهاي مشروطيت و قبل ازآن ، درمنطــــقه غرب حرف اول را مي زد.او كه در بين ساير ايلات غرب از قبيل سنجابي ، گوران و … نفوذ فراواني داشت توانست با ايجاد اتحاد دربين آنها در مسائل فرا منطقه اي نيز دخالت مستقيم داشته باشد.
به دنبال شورش سالارالدوله در سال 1325ه.ق به همراهي نظرعلي خان لرستاني سركرده بزرگ لُرها ،دولت مركزي از داودخان جهت دفع شورش سالارالدوله كمك خواست . داودخان نيز در اسرع وقت خود را به نهاوند رساند وبه تصريح منابع توانست شورش سالارالدوله را سركوب نمايد.
بعد از فتح تهران در سال 1327ه.ق توسط مجاهدين ،محمدعلي شاه كه مي خواست همانند گذشته با استبداد بر مردم حكومت كند از حكومت خلع و پسرش احمد شاه جانشين او گرديد .محمد علي شاه كه به روسيه رفته بود در فكر تصاحب تاج وتخت از دست رفته برآمد و به همين خاطر در سال 1329ه.ق به وين پايتخت اتريش رفته ودر آنجا با سالارالدوله و هواداران خود ارتباط برقرار نمود. تا شايد بتوانند با همكاري هم كاري بكنند.
سالارالدوله كه مدتها در غرب كشور حكمراني كرده بود با مردم كُرد اين منطقه آشنايي ديرينه داشت به همين خاطر به كردستان وكرمانشاه آمده و درآنجا شروع به جمع آوري نيرو وامكانات نمود. ايل كلهر در اين زمان به واسطه كدورت بين حكمران كرمانشاه و داودخان كلهر و برخي مسائل ديگر، بر خلاف گذشته با سالارالدوله همراه شد و در شورش اين زمان او كه براي مدتي كشور را با مشكلاتي مواجه ساخت شركت فعال داشت وداودخان به عنوان فرمانده ارشد اردوي سالارالدوله انتخاب گرديد.
در اين درگيري ها محمد علي شاه مخلوع از شمال با قواي زيادي و سالارالدوله از غرب كشور با 30هزار نيرو دولت نوپاي مشروطيت را هدف حملات خود قرار دادند و باعث كشته شدن افرادي همچون يفرم خان ارمني از سرداران مشروطه گرديدند. دامنه اين شورش تا سال 1330ه.ق نيز كشيده شد. در نهايت محمدعلي براي هميشه از ايران فرار كرد .سالارالدوله نيز بعد از كشته شدن داودخان كلهر در جنگ صحنه ، به سوي شمال ايران فرار نموده واز آنجا از كشور خارج شد.

فرنگیس کاویان 1390 اسلام اباد غرب

برداشت با ذکرمنبع بلامانع است

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 و ساعت |


عید بزرگ غدیر خم مبارک باد


+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 و ساعت |

            خلاصه : موقعيت جغرافيائي “كلهر“ يا “باوندپور“ مراسم عروسي در بخش كمره سفلي و سومار دومحل كلهرنشين: خواستگاري،‌نامزدي و روپازكردن، خريد جامه عروس و عقدكنان، حنابندان و حمام رفتن عروس، مهماني خانه داماد و سرانجام مراسم عروسي.                                  

            «كولا» اتاق بزرگ تابستاني است كه پيرامونش را با ني و گاهي با «چيت يا چيغ» (حصير بافته شده با ني و نخ)   مي پوشانند. پوشش سقف آن گاهي از چوب و پوشال و برگ درخت خرما است و گاهي نيز چادر سياه پشمين از جنس موي بز است.       

عروسي در ايل کلهُر

غلامرضا معصومي

( این نوشتار مربوط به دهه ی 40 شمسی میباشد)

پيشگفتار

سرزمين ايل «كلهر» يا «باوندپور» در استان كرمانشاهان واقع شده است. اين سرزمين از شمال و شمال باختري به بخش «سرپل ذهاب» و دهستانهاي «قلعه شاهين» و «بشيوه» تابع همان بخش ، از جنوب به «ايلام»، از باختر و جنوب باختري به بخش «سومار» شهرستان قصر شيرين و بخش «گيلان غرب» شهرستان شاه آباد غرب، از خاور و جنوب خاوري به «ماهيدشت» كرمانشاهان و «هرسم» شاه آباد غرب محدود مي شود.

جمعيت ايل بيش از صدهزار نفر است كه به طايفه هاي گوناگون بخش مي شود. مردم اين ايل كُردند و به گويش «كردي كلهري» سخن مي گويند . همه آنها بجز طايفه «مَنِشي» كه اهل حقند، شيعه هستند.

كلهري ها زمستان را در خانه هاي روستائي و تابستان را در چمن هاي سبز و خرم نزديك دهكده هاي خود زير «سياه چادر» يا «كولا» بسر مي برند1 .

مراسم عروسي اين ايل كه اكنون شرح داده مي شود در دهكده «كمره سفلي» (بخش شيان شهرستان شاه آباد غرب) ديده شده است. چون مردم ايل «كلهر» در سرزمين بزرگي از استان كرمانشاهان پراكنده اند از اين رو بخشي از گويش آنها و همچنين مراسم عروسي و ديگر آدابشان نسبت به دوري و نزديكي به شهر و يا به ايل هاي ديگر اندك تفاوتي دارد.     

            و يا شرح مراسم عروسي در اين دهكده به عروسي بخش «سومار»2 هم اشاره مي شود تا خوانندگان از تفاوت شيوه عروسي در دو محل ياد شده كه هردوكلهرنشين هستند آگاه شوند.

خواستگاري (خازمني)3

در ايل «كلهر» سن عروسي براي دختران از ده تا بيست و براي پسران از پانزده تا بيست و پنج سالگي است. در اين ايل رسم است كه دختران هر طايفه را براي پسران همان طايفه برمي گزينند. زيرا معتقدند كه «دختر خوب را از قبيله خود نبايد بيرون برد» و چون بيشتر عروس و دامادها با هم خويش دارند، از اين رو خواستگاري دخترها چندان رسمي نيست. چنانچه خانواده پسر و دختر با هم خويشاوند نباشند شيوه  خواستگاري چنين است:

پسر، دختر دلخواه خود را هنگام آوردن آب از چشمه يا كار در مزرعه مي بيند و به او دل مي بندد. آنگاه مامدمرش را از اين دلبستگي آگاه مي سازد4 . مادر پسر هم براي ديدن دختر به بهانه اي به خانه او مي رود. اگر او را شايستة همسري پسرش ديد و پسنديد بي آنكه سخني گويند به خانة خود برمي گردد و از خوبي و زيبائي دختر براي شوهرش تعريف مي كند، شوهرش نيز تصميم مي گيرد كه آن دختر را براي پسرش خواستگاري كند.

در يك روز خوش يمن (روزهاي فرد به عقيده آنها براي خواستگاري خوش يمن است) پدر پسر ، همراه چند ريش سفيد به خانه پدر خود مي رود تا از دختر دلخواه پسرش خواستگاري كند.                      

                        لباس يك مرد كلهري كه عبارت است از يك كت جلو راست و يك شلوار جافي (پائين تنگ و بالا گشاد) و يك پيراهن سفيد از جنس چلوار و يك دستمال سر بنام (شد) و يك جفت گيوه براي پوشش پا.    

                        اگر پدر دختر با اين پيوند راضي نباشد به خواستگاران روي خوش نشان نمي دهد و به بهانه هائي مانند: «دخترم هنوز كوچك است، يا خودش ميداند يا فلان فاميلم او را مي خواهد و …» خواستگاران را از سر خود باز مي كند و اگر با اين ازدواج موافق باشد در همان جا به گفتگو مي پردازند و مقدار «شيربها» و «مهريه» را تعيين مي كنند5 .

 «شيربها عبارت از مبلغي پول ، چند رأس گاو، اسب و يا گوسفند است كه داماد يا پدرش به خانواده عروس مي پردازد».

پس از گفتگوي زياد در پيرامون عروسي، روز نامزدي را نيز معلوم مي كنند و پدر پسر با پدر دختر دست مي دهند و دست يكديگر را مي بوسند و خداحافظي مي كنند.

نامزدي (دزوراني)

بامداد روز نامزدي (در «سومار» تنها پنج شنبه ها) كه در دهكده كمره سفلي روزهاي يكشنبه يا پنجشنبه است، نخست پدر پسر برنج، روغن، نان، گوسفند و … به خانه دختر مي فرستد تا در آنجا ناهار بپزند6 .  

              

            سپس پدر و مادر پسر همراه چند تن از بستگان خود براي شيريني خوراني و انجام مراسم نامزدي به خانه دختر مي روند. مردها در يك اتاق و زنها در اتاقي ديگر كه عروس نيز در آنجا است مي نشينند. مادر پسر يك انگشتر طلا، اندكي شيريني و نقل نيز همراه خود دارد7 .

پس از خوردن ناهار مادر پسر انگشتري نامزدي را به انگشت دختر (عروس) رد مي كند. (انگشتري نامزدي را به گويش محلي «كلوانك دزوراني kelvaneke dazurani» و انگشت انگشتري را «براتوت8 beratuta» مي گويند).

در اين هنگام زنان هلهله و شادي مي كنند، كف مي زنند، مبارك باد مي گويند و نقل برسر عروس مي پاشند . كودكان نقل ها را از روي زمين برمي چينند و مي خورند. گاهي هم زنان براي شگون و بخت گشائي چند دانه نقل با خود به خانه هايشان مي برند. و مراسم نامزدي پايان مي پذيرد. آنگاه پدر و مادر داماد روز خريد رخت عروسي و روز انجام عقد را تعيين مي كنند و همراه مهمانان از خانه عروس خانم به خانه خود برمي گردند.          

            رو باز كردن

چند روز پس از نامزدي داماد براي «روبازكردن» به خانه عروس مي رود. عروس ليواني شربت يا كاسه اي آب براي او مي آورد. داماد پس از نوشيدن آن يك سكه طلا يا مبلغي پول به عنوان «روبازكردن» درون ليوان يا كاسه مي اندازد، و پس از ساعتي از عروس خداحافظي مي كند و بخانه خود برمي گردد.

خريد جامه عروس و عقد كنان

پس از آنكه خانواده داماد از خانه عروس برگشتند، دور هم جمع مي شوند و درباره رخت عروسي و اشياء مورد نيازي كه بايد خريداري شود سخن مي گويند. و از آنها صورت برداري مي كنند و در يكي از روزهاي فرد (يكشنبه – سه شنبه – پنج شنبه) به شهر مي روند تا آنها را بخرند. در خريدن رخت عروس پدر يا برادر بزرگ عروس هم شركت مي كند9 .

رخت عروس را بيشتر از پارچه هاي رنگارنگ برمي گزينند و لباس داماد را هم در همان وقت خانواده عروس   مي خرند10 . پس از خريدن رخت عروس و داماد و اشياء مورد نياز عروسي پدر يا برادر بزرگ داماد با پدر يا برادر بزرگ عروس به وكالت از سوي داماد و عروس به دفترخانه رسمي شهر مي روند تا آن دو نفر را براي يكديگر عقد كنند. گاهي عروس و داماد نيز در دفترخانه حاضر مي شوند و زماني تنها حضور داماد كافي است.

چگونگي عروسي

پس از انجام مراسم عقد طرفين قرار روز عروسي را باهم ميگذارند و بخانه خود برمي گردند . ميان عقد و عروسي گاهي از يك هفته تا يك ماه با موافقت هم فاصله مي اندازند تا وسايل عروسي را فراهم كنند. در اين مدت عروس و داماد هرگز نمي توانند يكديگر را ببينند. روز عروسي معمولاً يكشنبه يا پنج شنبه و گاهي هم سه شنبه ها است.

حنابندان و به گرمابه بردن عروس

حنابندان يك روز پيش از عروسي است. در اين روز كه معمولاً شنبه يا دوشنبه و يا چهارشنبه است، زني نسبتاً پير از نزديكان داماد (عمه، خاله يا …) به نام «پاخسو»11 به خانه عروس مي رود. اگر عروس و داماد در يك ده باشند كه «پاخسو» قدم زنان به خانه عروس مي رود و اگر دهكدة آنها دور از هم باشد «پاخسو» سوار براسب سفيد يا سرخ رنگي مي شود و به خانه عروس مي رود (اين اسب نبايد ماديان، يابو و يا قاطر باشد) بافرض اينكه دهكدة عروس از دهكده داماد دور باشد دنبالة مراسم را مي خوانيد:                        

                        عروس را به گرمابه مي برند و زني آئينه بدست پيشاپيش عروس راه مي رود و آئينه را جلو صورت او نگهميدارد. زن ديگري اسفند و كندور دود مي كند و نوازندگان ساز و دهل عروس و همراهيانش را تا در گرمابه همراهي ميكنند.           

            «پاخسو» هنگام رفتن به خانه عروس رخت عروس12 و اشيائي را كه خانواده داماد براي عروسي خريده است با خود مي برد. فرداي آن روز چند تن از نزديكان عروس (كه حتماً بايد زن باشند) گردهم مي آيند و ساز زن و دهل زن راهم دعوت مي كنند كه به خانه عروس بيايند، «پاخسو» هم در ميان اين گروه است. حاضرين با آواي ساز و دهل مي رقصند و شادي مي كنند. «پاخسو» به دست و پا و سرعروس حنا مي بندد. ساعتي پس از حنابندان گرم مي كنند و «پاخسو» همراه ده تا بيست تن از بستگان عروس، عروس را به گرمابه مي برند. هنگام بردن عروس به گرمابه، روي سر و صورت عروس را با پارچه توري سفيد رنگي مي پوشانند و يك زن آئينه بدست مي گيرد و پيشاپيش عروس راه مي رود و آئينه را جلو صورت او نگه مي دارد كه عروس هميشه چشمش به آئينه بيافتد. (عقيده دارند كه با اين كار عروس سفيدبخت و خوشبخت خواهد شد) زن ديگري هم اسفند و كندر دود مي كند.

نوازندگان ساز و دهل عروس و همراهيانش را تا در گرمابه مي رسانند، پس از اينكه آنها وارد گرمابه شدند نوازندگان بيرون از گرمابه مي ايستند و منتظر آمدن عروس و همراهيانش از گرمابه مي شوند. ساعتي مي گذرد و آنها از گرمابه بيرون مي آيند و رخت مي پوشند، درحاليكه همان پارچه توري سفيد را روي سروصورت عروس پوشيده اند و  او را مانند حلقه گل در وسط گرفته اند از در ورودي گرمابه خارج مي شوند، دوباره نوازندگان با نواختن ساز و دهل آنها را تا خانه عروس همراهي مي كنند.

از طرفي موقعي كه عروس در گرمابه است خانواده عروس اسباب جهاز «جِياز»13 عروس را به خانه داماد          مي فرستند.

جهيزيه عروس عبارت است از: يك يخدان (صندوق قديمي كه لباس و اشياء ديگر عروس را در آن جا مي دهند) يك قالي، يك زيلو، چند جاجيم، يك تشك، يك لحاف و چند مشك آب و مشك دوغ و يك خيك روغن است. (تغيير اين اشيا، نسبتاً به كمي و زيادي ثروت پدر عروس بستگي دارد).

چند روز پيش از عروسي در خانه عروس نوعي نان شيريني بنام «بِژي beji » (از آرد و روغن و شكر) مي پزند و در كيسه اي مي ريزند و روز عروسي همراه عروس به وسيله «پاخسو» به  خانه داماد مي فرستند . در همان كيسه كشمش و نخودچي هم پيش «بِژي» مي ريزند و اين سه خوراكي را رويهم «ناوْ – پِلكانَه» مي گويند14 . بژي را پاخسوي عروس پس از كاميابي دامامد از عروس براي شگون و گفتن شادباش به خانواده داماد ميان اعضاي خانواده داماد بخش مي كند و گاهي هم مقداري از آن را تا روز «پاگشا» نگهميدارد و ميان زنان دو خانواده قسمت مي كند. شكل اين شيريني بيضي ناقص است و شكافي در قسمت طولي آن ديده مي شود.

پس از اينكه عروس از گرمابه آمد «پاخسو» رخت او را كه داماد خريده است به تنش مي پوشاند و او را آرايش  مي كند. نقاب صورتي يا قرمز رنگي به سروروي عروس مي اندازد. يكي از زنان پير خانواده عروس از زير رخت عروس تكه هاي نان (كلوچه) با دستمال به كمر عروس مي بندد – عروس درحاليكه اشك فراق از خانه پدر و دوري از مادر و برادر در چشمانش حلقه زده زير چشمي به بستگان مي نگرد و شرم مدارد كه از آنها خداحافظي كند و با اشاره و تكان دادن سر از يكايك آنان خداحافظي مي كند. اكنون عروس آماده است كه به خانة داماد برود.

در خانه داماد

همان روزي كه «پاخسو» را به خانه عروس مي فرستد پدر داماد كارت دعوت «پاكت» براي مردم آن ده و     دهكده هاي نزديك و بستگان خود مي فرستد و آنها را به خوردن ناهار روز عروسي فرا مي خواند. و داماد هم با ساقدوش هايش به گرمابه مي رود و يا اينكه در آب رودخانه خودش را مي شويد. و رخت نو خود را مي پوشد.

بامداد روز عروسي آواي ساز و دهل در خانه داماد طنين انداز است. كساني كه به ناهار دعوت شده اند گرد هم حلقه مي زنند و مي رقصند. پول نوازندگان ساز و دهل را مهمانان مي پردازند و مقدار آن بسته به همت يكايك مهمانان است. بطوريكه هركدام از مهمانان به فراخور حال خود شش هفت تومان يا بيشتر به نوازندگان            مي بخشد15. ساعتي به پايكوبي و دست افشاني ادامه مي دهند و براي آوردن عروس آماده مي شوند. اگر عروس و داماد در يك دهكده باشند تنها مهمانان مرد خانواده داماد همراه نوازندگان، پياده براي آوردن عروس به خانه او   مي روند و چون در اين گفتار دهكده عروس دور از ده داماد برگزيده شده است دنباله مراسم چنين است:

بامداد روز عروسي مهمانان مرد داماد سوار بر اسب هاي خود مي شوند و به خانه عروس مي روند. تعداد سواركاران به چهل پنجاه تا مي رسد. در ميان راه سواركاران تيراندازي و اسب دواني مي كنند وگاهي بر سرتاخت و تاز و جلو زدن از هم مسابقه مي دهند و شرط بندي مي كنند و پس از ساعتي به دهكده عروس مي رسند و يك راست به خانه عروس مي روند16 . آنها پس از نوشيدن چاي و صرف شيريني آماده آوردن عروس مي شوند.

باز هم صداي ساز و دهل همراه آواز محلي از خانه عروس به گوش مي رسد، رقص زنان و مردان دستجمعي نشاطي به بينندگان مي دهد. عروس كه قبلاً رخت پوشيده و خود را براي رفتن به خانه شوهر آراسته است با ديدن سواركاران اشك شوق مي ريزد. زني آئينه بدست مي گيرد و پيشاپيش روي عروس راه مي افتد. پدر يا عمو يا برادر بزرگ عروس دست او را مي گيرد و از خانه بيرونش مي برد و جلوي در خانه بر اسب سوار مي كند. زني از خانواده عروس پيش مي آيد و دهانه اسب عروس را مي گيرد و درخواست انعام مي كند. برادر عروس ياكس ديگر از خانواده عروس انعامي به او مي دهد17 . آنگاه مردي از نزديكان تهي دست عروس جلو دهانه اسب عروس را مي گيرد. عروس و همراهيانش به سوي دهكده داماد به راه مي افتند. اسبي كه عروس سوار مي شود همان اسبي است كه «پاخسو» يك شب قبل از عروسي سوار شده بود و به خانه عروس آمده بود. اين اسب زين و برگ شده و با پارچه هاي رنگارنگ روز زينش را پوشانيده اند. همراه عروس و در دو سوي او دو زن سوار ديگر هست كه همان «پاخسوهايند» يكي «پاخسوئي» است كه از سوي داماد پيش از عروسي به خانه عروس آمده است و ديگري «پاخسوئي» است كه عروس از خانه  خود همراه مي برد و از نزديكان عروس است18 . پاخسوي عروس «ناوپلكانه» را هم با خودش مي برد.

گاهي دهنه اسبان پاخسوها را نيز دو مرد ديگر مي گيرند. هنگام آوردن عروس همه اهالي ده زن و مرد و كوچك و بزرگ براي ديدن عروس در كوچه ها، پشت بام ها و برسر راه مي ايستند، گلاب، كشمش و نقل برسر عروس   مي پاشند .       

                         سواركاران همراه عروس خانم با شيرين كاريها و مسابقات گوناگون پيشاپيش عروس اسب مي تازند و باهم شرط بندي مي كنند. گاهي عقب تر از عروس مي مانند و زماني چند صد متر جلوتر از اسب او تاخت و تاز مي كنند.

در خانه داماد، مهمانان منتظر آمدن عروس هستند و داماد دلواپس است – هنگامي كه عروس به دويست قدمي خانه داماد مي رسد داماد از خانه بيرون مي آيد، چندين سكه نقره و نقل برسرراه عروس مي پاشد. جلودار اسب عروس خانم داماد را مي بيند و با آواي بلند به او مي گويد «داماد پيش بيا، اگر نيائي نمي گذرام اسب عروس خانم حركت كند» ناچار داماد پيش مي آيد و به فراخور حالش انعامي به جلودار اسب عروس مي دهد19 . و بي درنگ به     خانه اش برمي گردد و در انتظار رسيدن عروس به در خانه مي ماند.

پس از چند دقيقه عروس به در خانه داماد مي رسد. داماد با مادر و خواهرانش پيش مي آيند ، شيريني، پول نقره و نقل برسر عروس مي پاشند. كودكان وجوانان دهكده آنها را از روي زمين برمي چينند. سپس داماد نام خدا را بر زبان مي آورد و عروس را از روي اسب به آغوش مي كشد و به درون حجله مي برد20 . مهمانان همه دست      مي زنند و سوت مي كشند و شادي مي كنند. در «حجله» خواهر و مادر و كسان نزديك داماد از عروس خانم استقبال مي كنند و داماد فوراً بيرون از حجله مي شود و پيش مهمانان خود كه مي رقصند برمي گردد.

عروس خانم در «حجله» نمي نشيند تا از پدر يا برادر بزرگ داماد هديه اي بگيرد. (اين هديه گاو يا گوسفند است) پس از گرفتن هديه يكي از پسران نزديك داماد (برادر كوچك يا برادرزاده و يا خواهر زاده داماد) شالي از جنس ابريشم به كمر عروس مي بندد و با صداي بلند مي گويد «هفت پسر يك دختر آرزو مي كنم» آنگاه عروس        مي نشيند و همه كسان نزديك داماد به او خوش آمد مي گويند. در گوشه اتاق «حجله» رختخوابي پهن كرده و رويش پارچه سفيد رنگي انداخته اند.

هنگام ناهار داماد هم با ميهمانان ديگر ناهاي مي خورد. پس از خوردن ناهار، يكي از ميهمانان برمي خيزد و سيني بزرگي به دست مي گيرد و در ميان مهمانان دور مي زند. هر كس به فراخور پيشرفت مالي خودش پولي از پنج تا پنجاه يا صد تومان در آن سيني مي اندازد21 . واو هم با آهنگ بلند مي گويد: «فلانكس، فلان در پول داد، خدا بركت بدهد، خدا خير بدهد … » پول گردآوري شده را مي شمارد و به داماد مي دهد22 .        

             عروس را سوار بر اسب مي كنند و دو اسب سوار زن نيز در طرفين او براه مي افتند و دهنة اسب عروس را مردي ميگيرد . اهالي ده زن ومرد، كوچك و بزرگ، براي ديدن عروس در كوچه ها و پشت بام ها مي ايستند و گلاب و كشمش و نقل و نبات بر سرعروس مي پاشند.              

            داماد پس از خوردن ناهار به حجله مي رود – نوازندگان ساز و دهل بار ديگر با آهنگي شاد مهمانان را به پايكوبي و دست افشاني فرا مي خوانند. مهمانان رقص دستجمعي مي كنند و منتظر مي مانند تا از كاميابي داماد از عروس آگاه شوند.

كساني كه در حجله نزد عروس بودند از حجله بيرون مي آيند و عروس و داماد را تنها مي گذارند و فقط پاخسوها براي انجام تشريفات درون حجله مي مانند. داماد نخست روسري توري قرمز رنگ عروس را از جلو رويش كنار مي زند و از سرش برمي دارد . دستمال ناني را كه در كمر عروس هست باز مي كند. لقمه اي خود مي خورد ولقمه ديگري به عروس مي خوراند. آنگاه پاخسوي عروس درحالي كه آفتابه لگني پر از آب در دست دارد نزديك مي آيد و به عروس و داماد شادباش مي گويد و آنها را وادار مي كند كه پاي يكديگر را بشويند. نخست پاي راست عروس را زير پاي راست داماد و سپس پاي چپ عروس را زير پاي چپ داماد درون لگن مي گذارد و آب       مي ريزد تا آنها پاي يكديگر را بشويند. آنگاه پاخسو لگن را برمي دارد و از اتاق بيرون مي رود و آنها را تنها      مي گذارد.        

            اكنون پاخسوها در پشت در اتاق ايستاده و دقيقه شماري مي كنند كه داماد از عروس كامياب شود. ساعتي مي گذرد صداي شليك دو تير پي در پي بگوش مي رسد23 . داماد از حجله بيرون مي آيد24 . (اين صدا كاميابي داماد را آگاهي مي دهد). مهمانان مرد با شنيدن صداي تفنگ وآگاهي از كاميابي داماد خانه او را ترك مي كنند و تنها مهمانان زن در آنجا مي مانند. پاخسوها با شنيدن صداي تفنگ وارد اتاق مي شوند و به عروس شادباش مي گويند. پاخسوي داماد پارچه سفيدي25 راكه نشانه دوشيزگي عروس روي آن افتاده از روي تشك برمي دارد و به همه مهمانان زن دهكده خود نشان مي دهد. مهمانان زن هم خانه داماد را ترك مي كنند . سپس آن پارچه را به پاخسوي عروس مي دهد، او نيز به خانة مادر عروس مي رود و آن پارچه سفيد را به همه زنان دهكده عروس نشان مي دهد و به مادر عروس مي گويد: «خدا را سپاس كن كه دخترت پاك بود». پول يا هديه ديگري مانند كفش يا پيراهن از مادر عروس مي گيرد26 . مادر عروس آن پارچه سفيد را تا يك سال پيش خودنگه مي دارد.

پاگشا يا «پاي واكيم»27

سه يا چهار روز پس از عروسي (اگر دهكده عروس و داماد دور از هم باشد، يك هفته پس از عروسي) پدر عروس گوسفند، برنج، نان، قند، چاي و … به خانة داماد مي فرستد. در خانه داماد به خرج پدر عروس جشن بزرگي برپا مي كنند. ناهار يا شام آماده مي شود و همه بستگاه (فقط زنان) عروس و داماد را به آن جشن فرامي خوانند. زنان با خواندن آواز كردي و ترانه هاي محلي مي رقصند و پا مي كوبند و براي عروس و داماد خوشبختي آرزو مي كنند. در اين جشن مردان نمي توانند شركت جويند. پس از ناهار هركس به خانه خود مي رود. مادر عروس و زناني كه همراهش آمده اند براي پاگشودن «پاگشا» هنگام رفتن به خانه هاي خود عروس را نيز همراهشان مي برند. عروس سه يا چهار روز وگاهي يك هفته در خانه پدرش مي ماند. سپس داماد به خانه پدرزنش مي رود و عروس را به خانه خود مي آورد. با اين رسم عروسي پايان مي پذيرد.                       

                        داماد نام خدا را برزبان مي آورد و عروس را از روي اسب به آغوش مي كشد و به درون حجله مي برد و ميهمانان همه دست مي زنند و نوازندگان مشغول نواختن ساز و دهل ميشوند.

            پاورقي ها:

1 - «كولا» اتاق بزرگ تابستاني است كه پيرامونش را با ني و گاهي با طچيت يا چيغ» (حصير بافته شده با ني و نخ) مي پوشانند . پوشش سقف آن گاهي از چوب و پوشال و برگ درخت خرما است و گاهي نيز چادر سياه پشمين از جنس موي بز است. براي نگهداري سقفش از كف كولا چند «ديرك يا تيرك» به سقف آن نصب        مي كنند.

2 – بخش «سومار» يكي از بخشهاي سه گانه قصر شيرين است كه در 98 كيلومتري جنوب آن شهرستان قرار گرفته است. اين بخش 16 دهكده كوچك دارد و نفت شاه نيز در همين بخش است.

3 – در سومار خواستگاري را (خُوازْمَني) مي گويند.

4 – در «سومار» پسر، نخست خواهرش را آگاه مي سازد و خواهرش پس از شناختن دختر اين دلبستگي را با مادر و پدر خود درميان مي نهد و پدرش با چند تن از نزديكان و ريش سفيدان دهكده خود در اين باره گفتگو مي كند و با آنها براي خواستگاري به خانه دختر مي رود.

5 – در «سومار» همگام خواستگاري فقط روز نامزدي رامعلوم مي كنند و از «شيربها» و «مهريه» سخني به ميان   نمي آورند و در روز نامزدي مقدار آنها معلوم مي شود.

6 – در بخش «سومار» گاهي هم براي نامزد كردن دختران عصر پنجشنبه مي روند كه با شام پذيرائي مي شوند.

7 – در «سومار» بستگان داماد در همين روز همراه خودشان رخت عروس را كه از پيش تر خريداري كرده اند به خانه عروس مي آورند و نزديكان داماد نيز به خواهران و برادران عروس هديه هائي مي دهند كه آن را «خلات xalat » مي گويند كه همان خلعت است.

8 – برتوت = برا (برادر) و توت (انگشت كوچك) رويهم مي شود برادر انگشت كوچك .

9 – در بخش «سومار» بامداد روز پنج شنبه يا جمعه برادر بزرگ يا پدر داماد همراه عروس مي روند و عروس و پدر عروس يا برادر بزرگ عروس را فرا مي  خوانند تا با يكديگر براي انجام مراسم عقد به شهر بروند . در برخي از دهكده هاي ديگر «ايل كلهر» براي عقد كردن، عروس و داماد به شهر نمي روند بلكه پدران يا برادران بزرگ آن دو بوكالت از سوي عروس و داماد عقد را برگزار مي كنند.

10 – لباس داماد عبارت است از يك كت جلو راست بازاري – يك شلوار جافي (پائين تنگ و بالا گشاد) يك پيراهن بدون يقه سفيد از جنس چلوار، يك جفت گيوه يا كفش و يك دستمال سر بنام «شَّد» .

11 – در «سومار» به «پاخسو» كه همان ينگه است «پاوو» مي گويند.

12 – رخت عروسي عبارت است از يك يا دو پيراهن بلند از پارچه و يا زري و يا اطلس (كه بستگي به وضع مالي داماد خواهد داشت) و يك يا دو شلوار جافي از پارچه هاي رنگي كه معمولاً قرمز و يا زرد و يا سبز انتخاب     مي كنند. بالاي اين شلوار گشاد و پائين آن تنگ است (البته بوسيله رد كردن كش تنگ شده است) و يك دستمال سر و يك «كليجه» (جليقه) از مخمل يا زري و يا اطلس كه بانوارهاي رنگي و قيطان نقش و نگار رويش دوخته شده و بطرز جالبي تزئين گرديده است و يك جفت كفش چرمي پاشنه كوتاه.

13 – در بخش «سومار» جهاز يا جهيزيّه را «جيوانْ» مي گويند.

14 – كلهري ها ضرب المثلي دارند كه مي گويند «عروس هر وخت وِرْسي بُودْ ناوْ پِلكانه تُواييدْ» (عروس هر وقت گرسنه مي شود ناوپِلكانَه مي خواهد).

15 – اين پول را به گويش محلي «شاوازانه» مي گويند.

16 – از خانه عروس هم چند سوار به پيشواز سواراني كه به دنبال عروس آمده اند چند صدمتر جلوتر مي روند و با آنها دوباره به خانه عروس بر مي گردند.

17 – اين انعام ممكن است پول باشد يا وعده خريد كت يا شلوار براي او باشد.

18 – گاهي همراه عروس تنها يك سوار زن مي آيد و آن درصورتي است كه خانواده هاي داماد و عروس جلوتر با هم آشنا يا خويشاوند باشند و تنها همان پاخسو كه از سوي داماد به خانه عروس آمده با عروس خانم همراه است. چون اين زن مورد اعتماد خانوادة عروس هم هست و خانواده عروس ديگر پاخسوئي براي عروس بر نمي گزينند و همان زن ينگه عروس نيز بشمار مي رود.

19 – انعامي كه داماد به جلودار اسب عروس مي دهد ممكن است پول نقد و يا وعده خريد كت وشلوار محلي يا بره و گوسفند و … باشد.

20 - «حجله» را به گويش محلي «جي» مي نامند كه همان «جا» است.

21 – اين پول را در بخش «سومار» «سُورانَه» مي گويند.

22 – در بخش «سومار» پس از گردآوري «سوارنَه» مهمانان مرد به خانه هاي خود مي روند و ديگر در انتظار حجله رفتن داماد نمي مانند.

23 – داماد لوله تفنگ را از پنجره اتاق بيرون مي آورد و دو تير پي در پي خالي مي كند و اگر تفنگ نداشته باشد محكم كف مي زند تا پاخسوها را كه در پشت در اتاق ايستاده اند آگاه سازد.

24 – در «سومار» رسم است كه داماد پس از بيرون آمدن از حجله يك راست براي دست بوسي پدر زنش به خانه او ميرود و پس از نوشيدن چاي و خوردن شيريني برمي گردد.

25 – اين پارچه سفيد را در بخش «سومار» «دَزْمال» مي گويند.

26 – اين هديه را در سومار «خّلاتْ» كه همان «خلغت » است مي گويند.

27 – پاگشا را در سومار «پاواخون» (پاواكن) مي گويند.


فرنگیس کاویان 1390 اسلام اباد غرب

برداشت با ذکرمنبع بلامانع است.

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 و ساعت |
این مصیبت عظیم را به جامعه کرد وکردستان تسلیت گفته وبرای خانوادهای درگذشتگان ارزوی صبر جزیل از پروردگار متعال خواهانیم.با شد که روح ان عزیزان درگذشته قرین رحمت الهی گردد.
























فرنگیس کاویان 1390اسلام اباد غرب

برداشت با ذکرمنبع بلامانع است.

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 و ساعت |
آهنگ بسیار زیبا واستثنایی از استاد نجم الدین غلامی بنام

** آزادی **




جهت دانلود روی کلمه  آزادی --کرد وکردستان  کلیک نمایید.

امیدوارم مورد پسندتان واقع گردد آهنگ آزادی بسیار زیبا وهمچون سایر کارهای استاد دلنشین وفوقالعاده است.

توصیه میکنم حتما" دانلود کرده وگوش دهید لذت خواهید برد.

فرنگیس کاویان 1390 اسلام آباد غرب

برداشت با ذکرمنبع بلامانع است.

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در دوشنبه نهم آبان 1390 و ساعت |

شهرستان ایوان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

شهرستان ایوان (به کردی: ئه‌یوان، Eyvan) در شمال استان ایلام قرار دارد و مرکز آن شهر ایوان است. از شمال به استان کرمانشاه واز غرب به کشور عراق منتهی می‌شود [۱]. از بهترین شهرهای استانهای ایلام مردم آن کرد کلهر بوده و شیعه هستند.این شهرستان از مراکز اصلی ایل کلهر می‌باشد.آب و هوای کوهستانی دارد و دارای رشته کوه‌هایی از زاگرس بنام بانکول، مانشت و شیره زول است که پوشیده از جنگلهای انبوه بلوط، بنه، زالزالک، و بادام کوهی است و انواعی از گیاهان دارویی و گلها در طبیعت آن یافت می‌شود . دارای چشمه‌ها و رودخانه‌ای به نام گنگیر(در حال حاضر بدون آب) می‌باشد. بهاری دل انگیز دارد و دارای آثار باستانی مر بوط به دوره ساسانیان و اسلامی است. از جمله اتشکده ساسانیان سیاهگل و طاق شیرین و فرهاد و منطقه گردشگری خوران _ایوان

ایوان دارای سابقه فرهنگی و تاریخی غنی می‌باشد. در منطقه ی ایوان به وضوح می‌توان آثار متعددی از گذشته‌های دور مشاهده نمود و در جای جای این سرزمین، نشان از تمدن اقوام گذشته وجود دارد که به معرفی و شرح آنها می‌پردازیم : خرابه‌های یک شهر قدیمی در وسط دشت ایوان در روستای اسماعیلی در کنار رودخانه ی گنگیر و در میان مزارع کشاورزی حدود 20 هکتار زمین را در بر گرفته‌است . این بقایای ساختمان‌ها که آثار آن بر جای مانده‌است از سنگ و ساروج ساخته شده‌اند و در بعضی از نقاط که در آن کشاورزی صورت نگرفته‌است، دیوار برخی از ساختمان‌ها نمایان است . سنگ‌هایی که این ساختمان‌ها با آن ساخته شده‌اند پس از ویرانی توسط کشاورزلن جمع شده و اکنون قابل مشاهده می‌باشند .این شهر لوله کشی آب با سفال داشته و کوچه‌های آن سنگ فرش بوده‌است . در خرابه‌های مذکور، اشیایی از جمله آجر، سفال‌های گوناگون شکسته و فلزات مختلف دیده می‌شود و با توجه به آثار سوختگی از جمله سوخته ی خاک و دیوارهای ساختمان، چنین به نظز می‌رسد که شهر مذکور به علت آتش سوزی مهیبی از بین رفته‌است .از شاعران دوران کهن این دیار می‌توان به دو شاعر فزانه و همسُرا با نام‌های شاکه و خان منصور اشاره نمود. دیوان اشعار این سرایندگان توسط آقای علیرضا خانی ادیب و شاعر و محقق کرد از دیار کلهر جمع آوری و تدوین گردیده است[نیازمند منبع]1.اولیونسون در سفرنامه ی خود در مورد ایوان چنین می‌نویسد : چنین به نظر می‌رسد که جلگه ی آریوخ قدیمی ترین نام برای منطقه ی ایوان بوده که عیلامی‌ها به کمک پادشاه آشور به نینوا شتافتند . تا قبل از قرن سیزدهم میلادی ایوان با نام آریو حان شهرت داشته‌است . ایوان سابقا و در زمان پهلوی «جوی زر ایوان» نامیده می‌شد که پس از انقلاب ایران، «جوی زر» از نام آن حذف شد و ابتدا به «ایوانغرب» و بعدها به «ایوان» تغییر نام یافت[نیازمند منبع]. این شهر در یکی از دشتهای استان ایلام بوده و بین ایلام و کرمانشاه واقع است.

 

تقسیمات کشوری

این شهرستان دارای دو بخش و چهار دهستان است:

نقاط شهری: ایوان

نقاط شهری: زرنه

آثار باستانی موجود در ایوان:

1).آتشکده "سه پا": این بنای تاریخی دارای ایوانی مربع شکل به اندازه 5x5 متر و ارتفاع حدودا 10 متر می‌باشد. قطر دیوارهایش یک متر، دارای آتشدان و در قسمت فوقانی، سوراخ‌هایی وجود دارد که شاید برای خروج دود حاصل از سوخت باشد. اطراف این بنا به وسیله حیاطی محصور بوده ولی اکنون به علت عوامل طبیعی و غیر طبیعی تخریب شده‌است. این بنا از سنگ و ساروج و گچ ساخته شده‌است و نوع معماری آن مربوط به دوره ساسانی است.

آتشکده در ساحل جنوبی رودخانه «گه نگیر» و با فاصله تقریبا 700 متر از ان قرار گرفته‌است و در داخل دشتی کوچک قرار دارد که به احتمال زیاد در اطراف این آتشکده، منازل مسکونی زیادی وجود داشته‌است. زمین‌های حاصلخیز و آبرفتی اطراف آتشکده به احتمال زیاد وقف آن بوده‌است.

این آتشکده دارای چهار دروازه به طرف چهار جهت اصلی می‌باشد و همانند آتشکده دوره ساسانی در شهرستان قصر شیرین است. در مقابل آتشکده مذکور و در داخل رودخانه «گه نگیر»، سنگ بلندی وجود دارد که ارتفاع آن حدود 12 متر و قطرش 6 متر می‌باشد که بسیار دیدنی است. سنگ دیگری با ارتفاع کمتر در شرق آن واقع شده که در اثر عوامل فرسایش کج شده‌است. منبع: (ایلام از آغاز تا سقوط قاجاریه دکتر مرتضی اکبری )

2).طاق شیرین و فرهاد:

سکونت در شهر ايوان از قدمت زيادی برخوردار است. بر اساس اسناد تاريخی، شهرستان ايوان قبل از اسلام تحت عنوان اريومان يا ماسبندان شهرت داشته و آثار تاريخی فراوانی داشته‌است که همگی گويای قدمت آن می‌باشد. از نظر زبانی مردم شهرستان ايوان که در مجاورت استان کرمانشاه واقع شده دارای لهجه کلهری يا گورانی هستند که در استان کرمانشاه رايج می‌باشد. ضمن اينکه اکثريت مردم اين شهرستان با زبان فارسی آشنايی کامل دارند و می‌توانند به زبان فارسی صحبت کنند ليکن گروه قومی فارسی زبان در سطح شهرستان وجود ندارد. از نظر جمعيت شهرستان ايوان دارای 47958نفرو 10065خانوار می‌باشد که از اين تعداد 30809نفر ساکن شهر و 17149نفر ساکن روستا هستند. همچنين بعد خانوار شهرستان 76/4نفر می‌باشد و تراکم خالص جمعيتی آن 6/214نفر در هکتار می‌باشدنسبت جنسی برابر با 102نفر به عبارتی در مقابل هر 100زن 102نفر مرد وجود داشته‌است.و نسبت سنی جمعيت از 0تا 65سال و بيشتر آن در نقاط شهری30809 و در نقاط روستايی 18591نفر می‌باشدو بيشترين گروه سنی بين64-15سال قرار دارد. بررسی آمارها نشان می‌دهد که در سال 1375درصد باسوادی در گروه سنی 6تا10ساله 63/96درصد بوده اين در حال است که در سال 1385 اين نسبت 4/96درصد بوده‌است 23/0درصد کاهش يافته‌است که نشاندهنده کاهش زادوولد بوده‌است. با توجه به تفاوت رشد مطلق جمعيت شهرستان ايوان با رشد طبيعی آن می‌توان گفت در مجموع مهاجرت به اين شهرستان وجود داشته باشد، چنانکه مطالعه روند گذشته آن تا سال 1370مؤيد اين امراست ولی از سال 1370به بعد اندکی مهاجر فرستی نشان می‌دهد که بنظر می‌رسد ناشی از خروج جنگزدگان باشد به همين علت در پيش بينی جمعيت آينده شهرستان در يک حالت موازنه مهاجرتی فرض شده است(طرح جامع شهرستان،1376: 65). در آبان ماه1385، جمعيت فعال (افراد شاغل و بيکار) 74/37 درصد از جمعيت 10ساله و بيشتر شهرستان را تشکيل می‌داده انداين نسبت برای مردان وزنان به ترتيب 64/61 و 59/13درصد بوده‌است. نرخ فعاليت جمعيت 10ساله و بيش تر در نقاط شهری ، 33/38 درصد و در نقاط روستايی 71/36درصد بوده‌است . در بحث گروههای عمده فعاليت شاهدكاهش اشتغال در بخش كشاورزي و افزايش مشاغل صنعتي و خدماتي رادر شهرستان هستيم. از آنجايي که حدودنيمی از جمعيت شهرستان در نقاط روستايی زندگی می‌کنند وکشاورزی محوري ترين واساسيترين فعاليت آنان تلقي مي شود کاهش اشتغال در بخش کشاورزی شهرستان جاي تامل بسياري دارد.بيانگر گرايشات زياد جامعه روستايي به سمت مشاغل درآمدزا و زود بازده مي باشد .يا اينكه اساساً بخش كشاورزي از كشش لازم براي اشتغال زايي برخوردار نيست . در هر حال كاهش مشاغل توليدي در جامعه روستايي بيانگر علائم خوبي در اقتصاد آنان نمي باشد.بنابراين می‌بايستی دولت با سياستهای تضمين قيمت محصولات کشاورزی، حمايتهای مالی کشاورزان درجهت تقويت توان مالی آنان درتهيه ادوات ونهاده‌ها (کود، سم و..) و سياستهای تشويقی از سهم از کاهش سهم اشتغال در اين بخش جلوگيری کند. ) منبع: سایت خبری فرهگی شهرستان ایوان www.eyvanonline.in به نقل از پایان نامه مظفری استان ايلام حدود 20133 کيلومتر مربع وسعت دارد که در حدود 2/1 درصد از مساحت کل کشور را شامل می‌شود. اين استان در غرب رشته کوههای زاگرس بين 31درجه و 58 دقيقه تا 34درجه و 15 دقيقه عرض شمالی و 45 درجه و 24 دقيقه تا 48 درجه و 10 دقيقه طول شرقی از نصف النهار گرينويچ در گوشه غربی کشور واقع شده‌است.(نقشه شماره1-3)

استان ايلام دارای موقعيتی کوهستانی و کوهپايه‌ای است که از سمت غرب و جنوب به جلگه‌های پست و هموار (بين النهرين) و جلگه خوزستان مشرف است. در شرق استان، دره رودخانه سيمره بعنوان يک عامل طبيعی در تقسيمات سياسی و طبيعی اين استان نقش مهمی دارد.                        

استان ايلام از جنوب با استان خوزستان، از شرق با لرستان و از شمال با کرمانشاه مجاورت دارد کشور عراق در غرب اين استان واقع شده‌است. رشته کوه کبير کوه مهم ترين عامل توپوگرافی در اين استان است که علاوه بر جداسازی سرشاخه‌ها و رودخانه‌های حوزه رودخانه سيمره در شرق و شاخه‌های فرعی که بطور جداگانه در غرب اين رشته کوه جاری هستند و وارد کشور عراق می‌شوند، در تقسيمات کشوری اين استان نقش مهمی دارد. اين رشته کوه در پيش رس جريانات مرطوب غربی قرار دارد و به همراه ساير قلل و ارتفاعات استان از بارش کافی برخوردار است . به همين جهت، پوشش گياهی خوب و بويژه بلوط- که تيپ جنگلهای زاگرس است- در اين استان نمود کامل دارد. در وضع موجود، اين استان شامل 8شهرستان، 21شهر، 20بخش و 40دهستان می‌باشد(مهندسين مشاورکرباس بنا، 1385 :2-1). منبع :www.eyvanonline.in سایت خبری شهرستان ایوان

جمعیت

بنابر سرشماری مرکز آمار ایران، جمعیت شهرستان ایوان در سال ۱۳۸۵ برابر با ۴۷۹۵۸ نفر بوده‌است [۲]..

  1. اطلس گیتاشناسی استان‌های ایران، تهران: ۱۳۸۳ خ.
  2. پایگاه اینترنتی مرکز آمار ایران

1-دیوان کامل شاکه و خان منصور - علیرضا خانی - انتشارات صلاح الدین ایوبی ارومیه - 1379 - شابک 9647219067 محل نگهداری کتابخانه ی ملی ایران به شماره ی .21525 - 79 م

فرنگیس کاویان 1390 اسلام اباد غرب

برداشت با ذکر منبع بلا مانع است.

 

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در دوشنبه نهم آبان 1390 و ساعت |

جهت دانلود روی نام اهنگ کلیک نمایید

استاد ناصررزازی

 گول خونچه

مه سربانا

نازاره ناز مه که

شیرینه وسه وزه

که چه کورد

فرنگیس کاویان ۱۳۹۰ اسلام اباد غرب

 برداشت باذکرمنبع بلامانع است

+ نوشته شده توسط فرنگیس کاویان در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 و ساعت |